بار اول بيشتر باورت مي شود که داري مي روي به سرزمين وحي ... از بس که بعد از سفر اول خواب مي بيني که داري مي روي از بس که تخيل مي کني لحظه لحظه سفر را و از بس که با هر کسي که مي رود همراه مي شوي ، توي سفر دوم باورت نمي شود ... بيشتر از قبل باورت نمي شود .. ناباوري است که مي چرخد توي تو...
خودم را رها کردم ... خودم را پرت کردم در اتمسفر سفر با هر آنچه که خواهد داشت ... با هر آنچه که پيش خواهد آمد و سهمم آرامش بود و شکرا لله و نخواستن .... نخواستن را حميد يادم داد... او گفت احرام يعني نخواستن و من حتي نشانه هم نخواستم و همه چيز براي قلبم بيشتر از کفايتش بود ....
هواپيما اوج گرفت ... دست حميد توي دستم بود ... من کان يرجو لقاء الله فان اجل الله لآت ..
شب شده بود و اتوبوس هنوز به نگاه سبز محمد نرسيده بود و دل بي قراري مي کرد ... تب داشتم ... تمامم بي قراري مي کرد و حميد بود و بودنش آرامش بود ... چند باري خوابم برد از بس که تب داشتم و وقتي بيدار شدم نزديکي هاي مدينه بود و او که رفته است مي داند نزديک شدن به شهر پيامبر چه مي کند با دلت.... اشک بود و اادخل يا رسول الله و سکوت حميد و اتوبوسي که نمي رسيد به مناره هاي مسجد پيامبر ...
ساعت 12 بود و تا 2 بايد صبر مي کردم و دلم گنجشک گيجي بود که به در و ديوار مي کوبيد ....
شب کوچه ها مدينه را دست در دست حميد قدم زديم تا گنبد خضرا ، هر آينه منتظر بودم قبل از رسيدن به گنبد از خواب بيدار شوم اما .... السلام عليک يا رسول الله ! ...
تمام سنگيني هايي که مي شود روي قلب و روح يک نفر باشد با قدم زدن در صحن رسول الله از روي من برداشته شد ...
وارد مي شوي و ستون است و الله هاي بالاي ستون ... سکوت است و بهت و باز هم آرامش مهرباني اين مهمان نواز مهربان
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است ! ...
چقدر آشنا است اولين نماز : الحمدلله رب العالمين ... الرحمن الرحيم ....
همان آرامش که سکينه اش غلظت شديد يافته ... همان لبخند و همان سبکي ... مثل يک پر آرام و نسيم وار اين سو و آن سو مي روم توي مسجد رحمه للعالمين ...







