تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

            

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد

بردارم

و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند

....

....

بال هايم کو‌؟؟



شور عجيبي باران مي خورد توي قلبم و خودم را به نفهميدن مي زنم نکند اين شور تمامم کند و من نرسم به دوباره ي نگاه محمد و دوباره ي طوافي غزل وار و ....

چيزي توي چشم هاي حميد مي رقصد



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط نرگس   |