بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد
بردارم
و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند
....
....
بال هايم کو؟؟
شور عجيبي باران مي خورد توي قلبم و خودم را به نفهميدن مي زنم نکند اين شور تمامم کند و من نرسم به دوباره ي نگاه محمد و دوباره ي طوافي غزل وار و ....
چيزي توي چشم هاي حميد مي رقصد







