اگر چه حميد نامه نوشتن به تو را بيهوده مي داند وقتي تو اين همه نزديکي اما من باز هم برايت نامه مي نويسم و لو يواشکي چرا که نوشتن براي تو پيچش تن ماهي ها را عاشقانه تر مي کند؛
تو مثل ماشين بازيافت شده اي
از دور صدايت مي آيد
مي دوم و چادر مي اندازم روي سرم و سرک مي کشم هنوز خيلي مانده تا به من برسي
مي آيم و در حالي که گوش به زنگ صدايت هستم
آشپزي مي کنم
به خود که مي آيم تو رفته اي...
من خواب مانده ام و نمازي پروانه نشده است...
***
يک چيزهايي عوض شده است ... يک حس هايي... يک اشک هايي ... يک حال هايي در مواقع دعا خواندن و حرم رفتن ... اين ها رفته اند توي يک بادکنک و من محکم زده ام زير بادکنک و مسيرش را با چشم دنبال نکرده ام ... بادکنک نيست اما تهي نشده است گوهرشاد از نگاه خدا و زيارت وداع زائران تهراني هنوز مي تواند کسي را ببرد تا زيارت وداع مدينه...
روحم را بيرحمانه تشنگي مي دهم ... به راحتي نماز نمي خوانم ، دعا نمي خوانم ، ذکر نمي گويم ... از صبح تقاضاي ذکر مي کند قلبم اما من اعتنا نمي کنم ... اين يک جور مازوخيسم است و من مي روم دنبال کار من! مي روم خيابان ، کلاس ، سراغ کتاب ها ، ظرف ها ، يخچال ، جارو و کلمه هاي زبان و نزديکي هاي ظهر که من و سفره مان انتظار آمدن حميد را مي کشيم از شدت اين تشنگي بي مهابا گريه ام مي گيرد ...
مازوخيسم هنوز ادامه دارد ؛ چادر احرام را قايم کرده ام...
***
زن حجم ساده اي است ... حجم ساده اي که از تغيير نگران مي شود که دنبال هويت و علاقه هاي گذشته گريه اش مي گيرد که عشق را هنوز نماز مي برد که تازگي مهر هم درست کرده است ؛ " وکيل پايه يک دادگستري"
***
باورت مي شود هيچ چيز نمي خواهي وقتي بي کلمگي بيرحمانه به تو تجاوز کرده است؟
نه دوست داري درس بخواني نه پي اصلاحات پايان نامه را بگيري نه تلفن جواب دهي و نه جايي بروي ... گوشه آرام خانه ات را مي طلبي ...
حالا ديگر تمام طعم ها و مزه ها هم يکسان شده اند ... ديگر رانندگي را هم خسته کننده مي يابم ... دوچرخه و اسکيت هم ديگر برايم نخر ... اما مرا از آغوش وحشي ِ اين بي کلمگي نجات بده ... شايد تو بتواني ... غيرت تو بتواند شايد...
***
من رازهايم را براي تو مي گويم ! همۀ رازهايم را منحصرا براي تو مي گويم . وقتي که لامپ ها خاموش است و تو دراز کشيده اي و من دراز کشيده ام کنارت و صداي نفس هايت طوري مي آيد که يعني خوابي ... آن وقت در اين سياليت عميق من تمام رازهايم را منحصرا به تو مي گويم
***
توي سينما به عنوان يک مخاطب " عام" يا شايد خيلي عام مي نشينم . استاد فيلنامه نويسي مي گفت توي فيلنامه هايت بدبختي بريز تا مخاطب عام ببيند و بعد فکر کند چقدر خوشبخت است ...
حالا من احساس خوشبختي زيادي مي کنم وقتي رفتار بي ادبانۀ بازيگر فيلم را با زنش مي بينم و همراه تمام مخاطب هاي عام نشسته در تاريکي سينما مي خندم ، جاهايي که بايد بخندد مخاطب و اين يعني دو ساعت بي دغدغه...
دو ساعت را به همراه قوطي هاي خالي راني مي ريزم دور و لبخند مي زنم به مردي که گرماي دستانش در ميان اين همه عاميانگي ، حقيقي ترين خوشبختي است ...
****
يک چيزهايي توي خانه ام گم مي شوند وقتي فکر مي کنند به آن ها بي اعتنا بوده ام. حالا شده اند 6 تا ؛ يک چنگال ميوه خوري ، يک نعلبکي چيني ، کليپس صورتي ، يک شيشه خالي مربا که براي روز مبادا بود ، يک سوزن خياطي و پروانه هاي نمازم...
خواهش مي کنم تو گم نشو از روي سلول هاي اين خانه، مهرباني لبخند آلود آرامش !






