تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

 

 

حنانه دور دستم پيچيده بود. شايد تو هم توي آن لحظات متوجه اش نبودي. حتي حواست به اين نبود که روسري سرم کني . آن ها هم حواسشان به حنانه نبود . "تو" گفته بودي اسمش حنانه است . يعني اولش که نگفتي بعدش که رفتي و من توي اتوبوس نشسته بودم که بروم حرم اس ام اس زدي که اسمش حنانه است. من چلّه داشتم آن روزها. چهل روز مي رفتم گوهرشاد و راستش چيزي نمي خواستم توي سجده هاي طولاني ام و دلم خوش بود به ذکرهاي منظم هر 6 ساعته مان. جوان هاي ناشي اي بودند آن دو مردي که لباس سفيد پوشيده بودند و برانکادر را مي آوردند. تو مجبور شدي خودت مرا بغل کني و حتي توي آمبولانس هم حواست به حنانه نبود. آرام اشک مي ريختي . توي تمام اين بيست و پنج سال آشنايي ، دو بار ديگر هم اشک ريختي . اولين بارش روزي بود که من با لباس هاي سفيد احرام ، يواشکي آمده بودم حرم و با تو قرار داشتم؛ گوهرشاد ! قرار بود آن روز روبروي گنبد طلا ، زير انعکاس نور آفتاب بي رمق زمستاني بر کاشي هاي آبي ، پيمان ببنديم. بعد مامورهاي حرم ما را بردند توي يک اتاق و بازجويي کردند که نسبتتان چيست . من ترسيده بودم . مي خواستند به خانواده ام زنگ بزنند. نگاه تو و دانه هاي حنانه مرا آرام کردند. بعدش که از تو امضا گرفتند ما رفتيم يک گوشه حرم و نماز خوانديم و تو گريه ات گرفت از حرف هايي که به من زده بودند. حتي حلقه را هم از انگشت دوم دست چپم ، درآوردند و لباس هاي آبي کم رنگ تنم کردند اما حواسشان به حنانه که دور دستم پيچيده بود نبود. تو تا پشت در شيشه اي آمدي و بعد در بسته شد. رنگش کرم بود و نور توي دانه هايش مي رقصيد. همان روز توي حرم بود که گفتم بيا يک ساعات مشخصي هر دو با هم ذکر بگوييم و بعد صدايمان توي آسمان با هم حل مي شود و خدا نامش را از توي صداي حل شدۀ ما مي شنود و لبخند مي زند. خدا تنها کسي بود که توي آن همه مخالفت و مانع براي ازدواجمان، کمکمان کرد و خودم هم باورم نمي شد بگذارند بالاخره با هم ازدواج کنيم. وقت ملاقات فقط ساعت 3 تا 5/3 بعدازظهر روزهاي   فرد بود. و حالا حتما براي تو مشکل تر شده بود توي اين هواي گرم. دلم برايت مي سوخت و دوست داشتم مي شد گفت برو استراحت کن من به جايت مي روم بيمارستان. از پشت شيشه که نگاهم مي کردي من مي خواستم برايت دست تکان دهم که انگار فقط انگشت دست راستم که حنانه دور مچش پيچيده شده بود تکان کوچکي مي خورد و توي آن همه افراد ملاقات کننده ، فقط تو آن تکان مختصر را ديدي . همان روز بود که حنانه را هم دور دستم ديدي. از جوشن شروع کرده بوديم. هر روز يک ذکر. روزي که بالاخره اجازه دادند براي اولين بار بيايي خانه مان ، يک سال بعد از ذکر گفتنمان بود . آن روز ذکرمان " يا عدّتي في شدتي " بود: " اي ذخيره ام در سختي !". روزهاي اول آدم هاي زيادي مي آمدند مثلا ديدنم يا شايد ديدنت. اما من فقط منتظر تو بودم که ساعت 3 شود و پرده را کنار بکشند و تو تا ساعت 5/3 که پرده را دوباره مي کشيدند به من خيره شوي. من لبخند مي زدم به تو اما لبخندم انگاري ديده نمي شد. دکترها آن موقع نمي آمدند بالاي سرم که ببينند ضربان قلبم تندتر مي شود بين ساعت 3 تا 5/3 روزهاي فرد . روز عقدمان هم ضربان قلبم تندتر شده بود ، آنقدر که تب کرده بودم. ذکرمان آن روز " يا رب المسجدالحرام" بود . تو آن روز هم دستم را نگرفتي . دو سال و نيم از آشنايي مان مي گذشت و من حرارت دستانت را تنها از روي حنانه حس مي کردم. وقتي حنانه را در دستانت مي گرفتي و بعد مي دادي به من که ذکر بگويم ، حرارت دستانت از حنانه ليز مي خورد توي قلبم. دلم هواي دستانت را کرده بود . آمدم به تو بگويم که دلم هواي دستانت را کرده که اين خواهش ، فقط لرزش کوتاهي شد بر لبانم و تو آن لرزش را ديدي . ملاقات کننده ها که حالا کمتر شده بودند ، حرفت را باور نکردند . روزهاي اول ، آدم هاي زيادي مي آمدند و هر چه مي گذشت تعدادشان کمتر مي شد . آن ها به نبودنم عادت کرده بودند . عادت ويژگي آدمي است اما تو شايد نبودنم را عادت نکرده بودي که هر روز ملاقات پشت شيشه بودي راس ساعت 3. آن ها مي گفتند که من هيچي نمي فهمم و توي کما هستم . البته دکترها به اين حالت نمي گفتند کما. اما تو قبول نمي کردي و باور داشتي که آمدنت را مي فهمم. ذکرهايمان را هم کسي باور نداشت . اينکه هر روز 4 بار ، درست در يک ساعت خاص، با هم خدا را با يک نام بخوانيم تا صدايمان توي آسمان با هم حل شود و ... موبايل هايمان را با هم تنظيم کرده بوديم . حتي ثانيه اش را ! نمي خواستيم يک ثانيه هم عقب جلو باشيم. هنوز هم مي گفتم معجزه آن ذکرها بود که بعد اين همه وقت توانستيم ازدواج کنيم و تو تنها لبخند مي زدي. حنانه که دور دستم بود انگار دستان تو بود يا خدا ، فرقي نمي کرد .. انگار داشتيم با هم ذکر مي گفتيم . مي گفتم آنقدر با حنانه ذکر مي گويم تا دانه هايش نور شود و بعد محو شود .تو مي خنديدي که حنانه محو نمي شود. من روي جدول هاي دانشگاه راه مي رفتم و تو کنارم و با هم در سکوت غروب هاي پاييزي ذکر مي گفتيم و حنانه لاي انگشتانم مي چرخيد. حالا ديگر کسي نمي آمد ملاقات گاهي تک و توکي . اما من بي تابانه منتظر روزهاي فرد ساعت 3 بودم. تو هميشه خوش قول بودي گاهي يک ساعت جلوتر مي آمدي سر قرار. جلوي کتابفروشي دانشکده علوم اداري و من قلبم خيلي بي تاب مي زد وقتي قرارمان نزديک مي شد ؛ درست مثل گنجشک بي تابي که به پنجره مي کوبد و حالا درست راس ساعت 3 گنجشک به پنجره ICU مي زد. حالا ديگر کسي نمي آمد جز تو و هي به تو مي گفتند چرا بيخودي مي روي؟ او که چيزي نمي فهمد. رفتن تو چه خاصيّتي دارد که هي هر روز توي اين آفتاب دهن روزه مي روي پشت شيشه؟ قلبم با همين ملاقات هاي کوتاه زنده بود. ساعت 7 عصر بود و بايد سريع مي رفتم خانه. داشتيم تلفني حرف مي زديم . گفتم دلم برايت تنگ شده است . گفتي چند دقيقه صبر کن. و يک ربع بعد جلو در دانشگاه بودي . تنها 2-3 دقيقه هم را ديديم و رفتيم . گنجشک به شيشه ICU مي زد. سه شنبه بود. ساعت 3 پرده را کنار نمي کشيدند . يک لکه خون روي شيشه بود. انگار گنجشک سرش خوني شده بود از بس به شيشه زده بود. با 5 دقيقه تاخير کنار کشيدند... تو نبودي!!!! گنجشک تمام قوايش را جمع کرد و خودش را محکم به پنجره زد و بعد يک جسم سخت پايين افتاد. کنار تخت مردِ کنار تخت من....

                                     ****

وقتي آمدي توي سردخانه ، حنانه دور دستم نبود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط نرگس   | 

از اتاق استاد خسته و کلافه مي آيم بيرون ... زيادي طول کشيده اين پايان نامه ...

حميد شريک خستگي هايم مي شود و من لب به شکوه مي گشايم که چه کار بيهوده اي مي کنيم ما ادبياتي ها که من دريافت و نتيجه گيري پايان نامه چه بنويسم؟ که کار يک کار سبک شناسي اي است و توصيفي ...

....

شريعتي به جاي حجاريان اعتراف مي خواند ...

....

او که اعتراف را نوشته کافي بود کمي سبک شناسي بداند و به قلم حجاريان بنويسد نه به قلم ايدئولوژيک خود ... تفاوت فاحش سبک شناسي نه يک دريافت تحقيقي که يک تکان عميق روحي است برايم و تنها چند قطره اشک ...

....

راست مي گفت دکتر محمدي که شايد تحليل شعر رودکي راه به جايي نبرد اما توي زندگي يک جاهايي به درد مي خورد...


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط نرگس   |