تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

خوش به حال زنان رهاي خانه دار که صبح حوالي ساعت10/5 که بار تازۀ ميوه فروشان از ميدان بار مي آيد مي روند خريد و بادمجان و سبزي خوردن با ريحان هايي با قيمت بيشتر و هلو و هندوانه و باميه مي خرند و تمام راه را به طرز درست کردن خورش باميه فکر مي کنند و بعد که بارهاي سنگينشان را به خانه رساندند مي روند و چند کيلو ليموي تازه را آب مي گيرند ....

خوش به حال زنان رهاي خانه دار که ناهار مي پزند و شام ِ زود مي پزند و ظرف مي شويند و لباس هاي زياد مي شويند و چيزي پوست لحظه هايشان را به آرامي فشار نمي دهد و نگاهشان را به دغدغه اي فرانمي خواند ...

خوش به حال زنان رهاي بي دغدغۀ خانه دار ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط نرگس   | 
باز من دیوانه ام

مستم

باز می لرزد دلم  دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

...

...

سه سال پیش توی آسمان بودیم ... لحظه های رهایی و احساس آغوش خدا ...

تا دقایقی دیگر جده ...

...

چه بی تابم امشب ....


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط نرگس   | 


اين ها را که دارم برايت مي نويسم بخاطر اين ابري است که آمده توي من و مي بارد بي مهابا و دست بردار نيست ... هر چه دور مي زنم دور خودم و ظرف مي شويم دست بردار نيست ...

من ساده گريه مي کنم و جز حميد کسي را پيدا نمي کنم که اشک هاي بي سببِ دلتنگي ِ بي کلمه گانه ام را بفهمد يا لااقل گوش کند ... خب حميد چه کاري مي تواند بکند جز اينکه هق هقه هايم را گوش کند و از پشت تلفن چند بار صدايم کند به طوري که لبانش تک تک آواهاي اسمم را لمس کند و در انتها بگويد عزيزم ناهار بخور !

من دلم بهانۀ چيزهايي را کرده است که قلمم لکنتشان را گرفته ... مثلا اگر بگويم دلم هواي درخت بيد را کرده و پرستو را که بدود ، رها بدود و نگاه کردن به انگشتان پرستو را ، دقيقا اين ها نيست که ... تو فرض کن چيزي توي اکسيژن هوا پاشيده شده بود آن روز که دل را هاشور مي زد و حالا دل هواي آن را کرده است ...

مثلا اگر بگويم دلم هواي روزهاي دانشجويي را کرده ...هواي فهيمه را ..هانيه را ... طيبه و اسما و الهام و زينب را ... هواي کلاس ها را ... به اين معنا نيست که با ديدنشان اين حس از بين برود ... تو فرض کن آن روزها هوا پر بود از دانه هاي نوري که توي دلت قل مي خورد و حالا دل هواي قل خوردن چيزي در خودش را کرده ...

يا اگر بگويم دلم گريه مي کند براي زهرا و سارا دقيقا اين نيست که... دل هواي صداقت آبي اي را کرده که توي ديوار هاي يک دبيرستان قديمي دست ها و چشم هاي برّاق سه دختر دبيرستاني توليدش مي کرد ...

پرستوي من !‌ماجرا به اين جا ختم نمي شود ... تو فرض کن زمان دوختن آجرهاي باب ملک فحد ، مثلا خدا عاشق شده است و حالا دل نه دلتنگ گلدوزي آجرهاي مسجدالحرام که دلتنگ عاشقيت خدا شده است ... تو مي فهمي عاشقيت خدا را !!شايد هم نفهمي مثل من ، اما ديده اي ...

اين طور بگير که موقع سعي صفا و مروه يک گنجشک دلش از عشق ترکيده است بالاي آسمان کعبه ، و حالا دل نه هواي سعي صفا و مروه را که هواي ترکيدن دل از عشق را کرده است درست در آسمان بالاي کعبه ...

حالا پرستو اين ها را که مي گويم براي قاصدک ها نخوان ، اين ها فقط يک حس است که شايد يک زن ، وقتي زيادي ظرف مي شويد ، پاهايش شکايتشان مي کند .... در هر حال ، من اين روزها مثل يک زن درست و حسابي ، خانه را تميز نکرده ام از بس که دلم هي براي اين چيزها دلتنگي کرده است ....  


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:37  توسط نرگس   |