آخرين صبح مدينه است . يک ساعت جلوتر از قرارم با حميد مي آيم توي صحن . هوا هنوز خنک است . دل بي تابي مي کند . همان حوالي دوراه المياه 6 مي نشينم ؛ رو به گنبد سبز . دل بي قراري مي کند . آتشي در گردش خونم شناور شده است . دل ناآرامي مي کند . سخني نيست ... حرفي نيست ... بيتي .. کلمه اي ... آوايي... مي نشينم و مناجات اميرالمومنين مي گذارم : مولاي يا مولاي ... مولاي يا مولاي ... مولاي يا مولاي ....
يک زن پاکستاني درست کنار من رو به گنبد مي ايستد .چند دقيقه اي دستانش را بالا مي کند و رو به گنبد کلماتي مي گويد . به زبان اردو حرف مي زند . بعد سرش را مي آورد پايين و با صورت اشکي مي گويد : وداع!!!
شانه هايم مي لرزد : هذا اليوم لي يوم الوداع
عربي نمي فهمد اما مي فهمد چه مي گويم ... چند کلمه اي به اردو سوال مي کند . نمي فهمم.
Can you speak English?
به اشاره مي گويد که نه ! که نمي تواند حرف بزند اما کمي مي فهمد . انگار مي گويد در مدرسه کمي خوانده .
صداي مناجات او را هم بي قرار کرده است . مولاي يا مولاي ...مولاي يا مولاي
بي تابي دلش را مي فهمم . دوباره چند جمله اي به اردو مي گويد . از اينکه نمي فهمم کلافه مي شود . آرام دستش را مي گيرم :
Mohamad is very kind
محمد رئوف
I love Mohamad
انا احب محمد
Goodbye is very hard
وداع محال
در حالي که اشک مي ريزد بعد از هر جمله سر تکان مي دهد
دل بي قراري مي کند ... دستش را که نوازش مي کنم دستم را محکم مي گيرد و ديگر از اينکه اردو نمي فهمم کلافه نيست
صداي مناجات حالا سر مي خورد روي اشک هايمان .. سرش را مي گذارد روي شانه ام و گريه مي کند ... بغلش مي کنم ... واژه ها را رها کرده ايم ..
هراز گاهي به چشمانم نگاه مي کند و باز به گنبد خيره مي شود و به مناجات گوش مي کند ...
مرد عرب مي آيد و تذکر مي دهد که قبله آن سو است ... زن بلند مي شود . اشک هايش را پاک مي کند . به اردو چيزي مي پرسد . نمي فهمم. تکرار مي کند : name؟
- نرگس
چشمانش برق مي زند و ذوق زده مي فهماند که اسم او هم نرگس است
دوباره بغلم مي کند ... به گنبد سبز لبخند مي زند و مي رود ...







