تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

            

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد

بردارم

و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند

....

....

بال هايم کو‌؟؟



شور عجيبي باران مي خورد توي قلبم و خودم را به نفهميدن مي زنم نکند اين شور تمامم کند و من نرسم به دوباره ي نگاه محمد و دوباره ي طوافي غزل وار و ....

چيزي توي چشم هاي حميد مي رقصد



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط نرگس   | 

حال عجيب مبهمي ندارم،

حس غريب ناشناسي مرا در خود فرو نبرده است،

به طرز ساده اي آرامم،

به طور صريحي خوشحالم،

و به شيوه اي کودکانه دلتنگ چرخيدن و غزل خواندن و طواف کردنم...

اين روزها را آرامم و خوشحال

آنگونه که دختر بچه اي از در آغوش کشيدن عروسکش،

به چيزي فکر نمي کنم،

تنها مناجاتي روبروي نگاه سبز محمد

و طوافي سرمست گونه

قلب کوچک هجران کشيده ام را بس است

اين روز ها با شور سوسني رنگ اين اشتياق خوشحالم و آرام

به طرز صريح و ساده اي...


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط نرگس   |