بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد
بردارم
و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند
....
....
بال هايم کو؟؟
شور عجيبي باران مي خورد توي قلبم و خودم را به نفهميدن مي زنم نکند اين شور تمامم کند و من نرسم به دوباره ي نگاه محمد و دوباره ي طوافي غزل وار و ....
چيزي توي چشم هاي حميد مي رقصد

حال عجيب مبهمي ندارم،حس غريب ناشناسي مرا در خود فرو نبرده است، به طرز ساده اي آرامم، به طور صريحي خوشحالم، و به شيوه اي کودکانه دلتنگ چرخيدن و غزل خواندن و طواف کردنم... اين روزها را آرامم و خوشحال آنگونه که دختر بچه اي از در آغوش کشيدن عروسکش، به چيزي فکر نمي کنم، تنها مناجاتي روبروي نگاه سبز محمد و طوافي سرمست گونه قلب کوچک هجران کشيده ام را بس است اين روز ها با شور سوسني رنگ اين اشتياق خوشحالم و آرام به طرز صريح و ساده اي... |







