تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

 
 
امروز چندم است ؟

چه پيش آمده براي اين روزها ؟

چرا اين همه گيجم ...

صداي زهرا داغ است :

       -کي ميري زهرا ؟

       -همين امشب !

دلم هري مي ريزد...

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام

زهرا هم منگ است... خوب مي دانم تفاوت سفر اول
با دوم را ... مريم پرنده زياد برايم گفته که با خاطرات
سفر اول نروم... اما يک حال ناخوشي ام.... به قول زهرا کرخي ....
حميد آرام است... من هيچ کار نمي کنم اين روزها ... فرصت آزمون
را بيهوده از دست دادم اما خوشحالم که دو – سه روز ديگر تمام مي شود ..
دلم بي دغدغه گي مي خواهد....

"‌ معبودا !!! لغزش ها لباس خواري بر تنم کرده و دوري از تو بر من جامه بيچارگي پوشانده و بزرگ گناهم به مرگ کشيده دلم را "

مولاي يا مولاي .....
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:33  توسط نرگس   | 

 

تو را به دوستي

تو را به راستي

مرا خراب کن

که رستکاري و درستکاري دلم

به دستکاري همين غم شبانه بسته است

تو را به دوستي ....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:47  توسط نرگس   | 

دارد بر دف قلبم مي کوبد ... قفسه سينه ام درد مي گيرد

اين روزها يم را بي تفاوت کرده ام بي آنکه بدانم چرا.... آب يخ است ؛ نوک انگشت پايم را احتياط وارکه مي خواهم فرو کنم توي راز، فرو نکرده پا پس مي کشم ... مي ترسم پا بگذارم سيل مرا با خود ببرد... جسارت سابق را ندارم...

حميد چشمانش پر از نور است....

آب يخ است....


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:13  توسط نرگس   | 
  يک رازي رفته توي من که انگار نرفته... يک رازي که مي تواند ديوانه ات کند اما نمي کند چون نفهميده اي که اتفاق افتاده...

من دورتر از راز ايستاده ام تا مبادا طوفان به همم بريزد... من دلم سکوت مي خواهد و تنها ترس اين راز مرا گاهي باراني مي کند و حميد هست و خوب است که اين بازوي عقلانيت هست و خوب است که حميد هست کنار اين اتفاق که نمي گذارد مثل سفر اول سر بخورم توي "فقط " نورهاي آبي ...

دلم گرم نگاه مهربان محمد است....

من راز را نفهميده ام....


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط نرگس   |