|
امروز چندم است ؟
چه پيش آمده براي اين روزها ؟ چرا اين همه گيجم ... صداي زهرا داغ است : -کي ميري زهرا ؟ -همين امشب ! دلم هري مي ريزد... طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويران شدني آني ام زهرا هم منگ است... خوب مي دانم تفاوت سفر اول
با دوم را ... مريم پرنده زياد برايم گفته که با خاطرات
سفر اول نروم... اما يک حال ناخوشي ام.... به قول زهرا کرخي ....
حميد آرام است... من هيچ کار نمي کنم اين روزها ... فرصت آزمون
را بيهوده از دست دادم اما خوشحالم که دو – سه روز ديگر تمام مي شود ..
دلم بي دغدغه گي مي خواهد....
" معبودا !!! لغزش ها لباس خواري بر تنم کرده و دوري از تو بر من جامه بيچارگي پوشانده و بزرگ گناهم به مرگ کشيده دلم را " مولاي يا مولاي .....
|

تو را به دوستي
تو را به راستي
مرا خراب کن
که رستکاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
تو را به دوستي ....

![]() دارد بر دف قلبم مي کوبد ... قفسه سينه ام درد مي گيرد
اين روزها يم را بي تفاوت کرده ام بي آنکه بدانم چرا.... آب يخ است ؛ نوک انگشت پايم را احتياط وارکه مي خواهم فرو کنم توي راز، فرو نکرده پا پس مي کشم ... مي ترسم پا بگذارم سيل مرا با خود ببرد... جسارت سابق را ندارم... حميد چشمانش پر از نور است.... آب يخ است....
|

من دورتر از راز ايستاده ام تا مبادا طوفان به همم بريزد... من دلم سکوت مي خواهد و تنها ترس اين راز مرا گاهي باراني مي کند و حميد هست و خوب است که اين بازوي عقلانيت هست و خوب است که حميد هست کنار اين اتفاق که نمي گذارد مثل سفر اول سر بخورم توي "فقط " نورهاي آبي ...
دلم گرم نگاه مهربان محمد است....
من راز را نفهميده ام....








