ز احرام شکستنم نگه دار
من بي کس و رخنه ها نهاني
هان اي کس بي کسان تو داني
1
داستان عجيبي است داستان دانه اي که سال ها پيش کسي آن را توي تو پنهان کرده است و آن ريشه کرده است و تمام نمي شود اين گياه عشق آلود بي مهابا که گاهي مرغ بي وقت مي شود و سربه سر دلت مي گذارد ....
2
داستان غريبي است داستان اين دانه که هر بار مي آيم اينجا که مطلبي نو بنويسم خارج از اين فضا ،حال و هواي آنجا ديوانه ام مي کند ...که مجالم نمي دهد اينجا جز از آنجا بنويسم....
3
دل آدم مي سوزد براي همه کساني که يک روزي مسافر مدينه و مکه بوده اند و حالا خيلي گذشته از آن روزها که گاهي عجيب دلشان هوايي مي شود و حتي ديگر نمي شود بيان کرد...
3/1
دل آدم مي سوزد تر براي همه آناني که گاهي صداي اذان مدينه تا مرگ جنون آنها را پرواز مي دهد و نمي دهد که جسم سرد بي رمقشان حکم مسافر جامانده اي را دارد که حال ديگر رمق دويدن تا کاروان را هم ندارد....
4
مرا ببخش مرد همراهم به خاطر ديوانگي هاي بي وقت دانه نامعلوم....






