|
شور پرواز
دلنوشته هاي قبل از سفر
![]()
روزهاي آبي نور
خاطرات سفر
![]()
درد اشتياق
دلنوشته هاي بي قراري بعد از سفر
![]()
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

برای سوسن
پیامت می رسد چندباره می خوانم :" سلام نرگسم پرواز من 6/1/87 ... حال عجیبی دارم ..."
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرم همه ایمان شد تا باد چنین بادا
محمد...محمد...محمد... چه چیز می رود درون من که این همه بیقرارم می کند با تکرار نام محمد؟ ؟؟ امشب می خواهم تمام اشک های دلتنگی ام را برایت از محمد بگویم . از هرچه هرچه هرچه از محمد می دانم .... از هرچه هر چه هرچه از رحمت محمد دیده ام...می دانم خیلی از سفر گذشته ... می دانم دیگر خوب یادم نمانده اما امشب می خواهم از محمد بگویم . قلبم بی صبرانه محتاج محمد است!!! مرا بشنو مسافر محمد! محمد را نمی شناختم ...محمد را قلبم نمی شناخت...هیچگاه به او سلام نکرده بود ... محمد را نمی شناخت... یک شب بود...یادم نمی آید کدام شب ، اما یک شب او به رویای پریشان دخترک بیقرار سر زد و تمام رویایم آن شب پر از نور سبز شد و تو نور سبز را نمی فهمی تا یک شب روبروی گنبد سبز بر سنگفرش های سپید داغ بنشینی و تنها نگاه کنی که لبخند محمد آرامشی است غلیظ که تو را فرو می برد در روزگاری ازلی ... آنگاه که تو نبودی و تنها خدا بود ... که نبودی وفقط خدا بود... از محمد هیچ نمی دانستم اما یک روز کودکانه به او گفتم:
دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
....
شب بود... جده.... پنج ساعت و نیم مانده تا مدینه....جاده بود و آسمان و ماه و پروانه های دفتر من و درختچه های نخل و نامه ی پرستو و حضوری سبز ...نگاه من و المیرا بیقرار و هراسان و بهت آلود ... دست کوچکم می لرزید ... می لرزید ....تمامم می لرزید و آغوش المیرا آرامم نمی کرد... محمد رحمه للعالمین چقدر باید خم می شد تا دست کوچک مرا در آن جاده ی تپنده می گرفت؟ چقدر؟؟؟!!!
ومن لرزیدم و تمام شب را لرزیدم و....
و حال صبح شده بود و بابایی بلند گفته بود اینجا مدینه است ..السلام علیک یا رسول الله !!و صبح شده بود و در قلب من صبح شده بود و دست های المیرا صبح شده بود و چشم هایم هنوز شب بود و من لرزیدم و آغوش المیرا لرزید و ذره های خاکی بودنم تاب نیاورد عظمت رحمت محمد رحمه للعالمین را ...و من لرزیدم و صبح شده بود و کاشف معدن صبح لبخند می زد و چشم های من شب بود و لبخندش را نمی دید.و ذره های خاکی داشت متلاشی می شد از آن همه شب بودنش . وصبح شده بود و صبح تابید بر بودن تار ذره های خاکی و صبح شد و شاید غسل کردم با قطره های صبح مدینه ...نمی دانم ! یادم نمی آید و المیرا غسل کرده بود و مریم پرنده سپید بود و بابایی حرف می زد با محمد ومن نمی فهمیدم و من صبح شده بود و کاشف معدن صبح تمام صبح بود ! خود صبح بود! و سر بلند کردم ونور سبز و... و چشم هایم صبح شد و ذره های خاکی بودنم هنوز می لرزید و تنها میان آن همه صبح هنوز می گفت: اادخل یا رسول الله ؟ اادخل یا رسول الله؟ اادخل یا رسول الله؟ ... و المیرا دختر صبح شده بود و المیرا ونگاه مهربان محمد صبح شده بودند و مریم پرنده صبح شده بود و ذره های خاکی پا گذاشت روی سنگفرش های صبح و تمام لحظه های مدینه بعد از آن صبح بودند ! هفت شبانه روز صبح بو! 168ساعت صبح بود تمام لحظه های مدینه!و خدا را صبح تر از همیشه پرستیدم ! آبی تر ازناب ترین تمام صبح های پر نور بشری... و آغوش صبح پر از رحمت بود و مهربانی و من کمی خوابیدم در ذره های صبح و رحمت کاشف معدن صبح .... نه !!! نمی توانم ! نمی توانم از آن همه صبح بگویم! باید صبح بود تا از لحظه های عمیق مهمان نوازی حبیب خدا گفت... باید صبح شد ! صبح شد مسافر مدینه برای گفتن از آن همه صبح! نه ! امشب نمی شود از محمد گفت ! تاب ندارند ذره های خاکی ام و اشک هایم شب اند باید صبح شد! برای صبح شدن تمام ذره های خاکی دعا کن مسافر رحمت محمد زائر کاشف معدن صبح ! مسافر نور و صبح شو! ... صبح....







