می گویی بنویس ! از چه همسفر اولین شب مدینه؟ ازچه ؟ آن سرزمین گفتنی نیست ...شنیدنی نیست...باید تک تک سلول هایت نظر بازی را بیاموزند و به تماشا روند ...تماشای عظمت....
صادقانه بگویم این روزها بی کلمه تر از تمام شب هایی ام که طعم بوسه های عاشقانه ی خدا را می دهد ... شب هایی که خدا عاشقانه روی خیالشان بوسه می زند ...شب هایی که نیامده اند... خدا گاهی عاشق می شود ..خدا که عاشق می شود، به طرز هولناک زیبایی، زلزله می آید ، طوفان می شود و قانون ها را به
هم می ریزد وتو دیوانه وار و مستانه
دلت می خواهد بچرخی ... بچرخی و
عقل را پرتاب کنی در آسمان بی وسعت کعبه ..بچرخی و غزل شوی درگوش های خدا ...بچرخی و اشک شوی بر گونه های خدا ...بچرخی و آب شوی کف
دستان داغ خدا ...بچرخی و محو شوی ...
خدا که عاشق می شود ، ابراهیم آتش می شود ...خدا که عاشق می شود، هاجر به نفس نفس افتاده است و اسماعیلخیس زمزم می شود ... خدا که عاشق می شود ، موسی دم فرو می بندد و طور مدهوش تکلیم می شود... خدا که عاشق می شود ، مریم مادرمی شود ...خدا که عاشق می شود ، بیخودی و بیهوشی جای طواف عشق را می گیرد...
آری خدا گاهی عاشق می شود و روزهای عاشقی خدا ، روزهای سنگینی است ... روزهای عاشقی خدا ، خیس اشک است و لبریز درد ... روزهای عاشقی خدا را روحم ، قلبم و جسمم تاب نمی آورد...روزهای عاشقی خدا ... بگذریم! بی کلمه تر از تمام شب هایی ام که طعم بوسه های عاشقانه ی خدا را میدهد...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط نرگس
|
درباره وبلاگ
لبیک...اللهم لبیک... لبيک لا شریک لک لبیک پرواز را به خاطر بسپار پرواز...اوج...پرواز