|
تنها برای تو که می خواهی بنویسم
پرده های دنیایش را طوفانی برهم نمی زند از نیمه شب سردی که سپید پوشید و دل سپرد به او که از ذکرهای گلدسته های گوهرشاد سر خورد توی تنگ و ماهی ها را نجات داد دروغ گفته اند زبان شناس ها... تجربه در زبان اتفاق نمی افتد...واژه ها رهزنند ... خیس نگاهش می کند ، همین کافی است و قلب بسنده ، کادوی روبان زده ی دست های آرامش است... از نوشتن افتاده است ، درست مثل از دهان افتادن چایی که هیچ گاه نخورده ایم با هم زیر بید....مثل پرت شدن از پشت بام مسجدالحرام...مثل....اما هر چه که از هر جا بیفتد ایمان دارم که کوزه ها از چشم کوزه گر نمی افتند و همین کافی است که قلب بسنده یک چله کف دست دختر کوچک سبزی فروش بنویسد :یا کافی تو یا کافی های کاشی های آبی را شمرده ای؟ ....
باید یک چله برایت شب ها سه نقطه بفرستم
وهر شش ساعت متذکر شوم: ....
تمام راهروهای بیمارستان را هم سه نقطه های خیس پاشیدم... چه اصراری است برای تحلیل برای بیان برای نوشتن برای حرف وقتی از نوشتن افتاده است؟ قلب بسنده روی برگ های پاییزی تنها می نویسد: ....
|

|






