|
دیگر منظم نامه نمی نویسم می سوزد
صادقانه تر بگویم دلم برای خودم می سوزد که تو هم درست مثل مادر از به هم ریختگی و بی نظمی هایم بدت می آید دلم برای رد انگشتانت تنگ شده است! ![]() |

![]() دست هایت را به من ببخش
تا اندازه تمام نامه های ننوشته ام به خدا و رسول مهربانش کف دستان تو نور هجی کنم تا اندازه تمام حرف های نگفته ای که در چمدان ناشناس ترین مسافر محمد به بوسه گذاشته ام توی چشمانت رقص تناقض را نقاشی بکشم تناقض روح وجسم را: روح می چرخد زیر آفتاب نیمروز حجاز دور میله های سبز تاب اذن گرفتن ندارد وجسم.... افسوس درد را نمی شود برای قلبت معنا کنم! اگر آرامش واژگانی ات را یک طلوع خورشید به من قرض دهی برایت اشتیاق را خواهم سرود تکانه های روح را انفجار را تمام شدن و پر شدن را در سلول سلول واژگانت خواهم پاشید و به دستان بی آلایش ترین لایه ی وجودی ات خواهم سپرد تا بدانی از چه بی تابم! لطفا برای قلب ناشناس ترین مسافر محمد یا فتاح بخوان تا آرام شود یا نور بخوان تا خدای مهربان دست های نور او را لبریز کند تا در شهر آرامش از جام رحمت محمد از نگاه مهربان بانوی سپید پوش مدینه و از لبخند آرام مرد انتظار آسمان آسمان وسیع شود ومست والبته آرام آرام آرام
|











