|
یک نفر می گوید :
چشم های تو چه ساکت هستند! من کمی می خندم باد می آید وحضورش وتداعی همان حادثه سبز قشنگ: صبح بود یا که یک ظهر عجیب یا غروب خورشید یا سحرگاه وداع من چه تنها بودم! و چه اندازه غریب! و سبک ...تازه ...سفید چشم هایم اما پر تکلیم آتش عشق نور می چرخید ذره های پر نور گرد او می تابید قبله بود و دل من غرق تماشای نگاه دل من منتظر حادثه ای دل من شرم نداشت دل من کودک بود ![]() قبله بود و عظمت قبله بود و فوران آتش انفجار و پرتاب قبله بود و... دل من کودک بود روبروی کعبه قد علم کرد و چنین گفت به او: ای خدای عشق! ای خدای آبی پر شور! ای خدای دست های نور! ای خدای آتش و موسی و کوه طور! ای خدای مستی و انگور! ای خدای خون ودار پر تب منصور! ای خدای نور! این منم بی تاب وسرگردان این منم مشتاق چرخیدن به نام عشق رعد زد آتش فرو پاشید کهکشان وآسمان کعبه در هم ریخت قلب من در زیر آوار غریب آسمان جا ماند چشم هایم مرد قلب من کودک بود قبله بود وعظمت قبله بود و فوران آتش قبله بود و... قلب من کودک بود ..... ![]() |

|
یک دختر ناشنوا نشسته است کف قلبم و با حرکات آهسته تکه های شکسته متوازی الاضلاع های زرد رنگ ذهنم را آرام آرام جمع می کند . یک دختر ناشنوا نشسته است روی نگاهم و علامت سوال های سیاه را مزه مزه می کند و "نمی فهمم" سرفه می کند. یک دختر ناشنوا پوف می کند و حباب های بغض های ناشناسی را توی گلویم می سازد . یک دختر ناشنوا از سر شیطینت شاید چشمان کودکان واژه هایم را با دستمال آبی بسته وآن ها تلوتلو می خورند به در و دیوار می خورند و راهشان را پیدا نمی کنند . یک دختر ناشنوا توی دست هایم قالی می بافد وسراج زمزمه می کند:
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه بر شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر ومقصود ما ای قبله ومعبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش ار کار ما بستان گرو دستار ما و چشمان خیسش حسبی الله کف دستانم را می نوشد . یک دختر ناشنوا نیمه شب ها در نواحی قلبم تب می کند و هذیان می گوید . یک دختر ناشنوا ته چشمان مریم پرنده قاب اولین دیدار کعبه را گردگیری می کند و بیشتر از همیشه برای آغوش محمد وخدای محمد بهانه می گیرد. یک دختر ناشنوا چند روزی است توی من راه می رود و نمی گذارد نتیجه گیری مقاله عربی را بنویسم ونمی گذارد که مثل گذشته نامه بنویسم و نمی گذارد که زنگ بزنم به آقای رستمی وحقوق ناچیزم را طلب کنم ونمی گذارد که بزرگ باشم و با هر مسیله کوچکی بی تاب نشوم و دایره های رنگین عاطفه توی دست هایش نمی گذارد که من از خودم....نمی گذارد..نمی گذارد... و دلش می خواهد من بروم توی دست های سارا وقتی بر دف می کوبد و دلش می خواهد من بشوم ترنم رنگین بال های کوچکترین پروانه درخت معجزه و دلش می خواهد من آنقدر اشک های نی لبک دلش را بدوم تا تمام شوم! تمام تمام.... یک دختر ناشنوا نشسته است کف قلبم.... |

دنیای بی رحم بی ملاحظه قضاوت های شخصی...
پاک ترین دوست داشتن را در مرداب لجنزار فرو می کنند تا خفه شود
اعتقادت را ایمانت را
ظریف ترین رابطه های قدسی را به صلیب می کشند
به حریم مرزهای دلنوشته هایت رحم نمی کنند
بی باکانه تمام حریم ها را میشکنند
واینگونه است که تو
هوای کثیف دنیای بی اعتمادی را نفس می کشی
می توانی تمام اتهامات را سکوت کنی
می توانی به خدای آبی ها اعتماد داشته باشی
می توانی هر روز هر روز کف دستت بنویسی :
حسبی الله
می توانی مدام درک کنی ..درک کنی..درک کنی...
اما هر چه باشد
تو داری هوای کثیف دنیای بی اعتمادی را نفس می کشی
این هوا برای قلبم سنگین است
.....
خدای آبی ها!!!!
این هوا مرا خواهد کشت...
....
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:45  توسط نرگس

تا چشم هایم را که در طواف های شبانه خواب های آبی جا می گذارم
اینجا زمین نخورم؟
تو گوش های من می شوی
تا به جای من بشنوی این روزهایی را که گوش هایم
در بهت لبیک های شجره مسخ شده اند؟
تو قلب من می شوی
تا این روزها که دچار شده است وکوچک
کمی کنج شبستان گوهرشاد نور بنوشد و آرام شود؟
می شود این روزها به جای من غذا بخوری
که تا زمان بدرقه مسافران خدا زنده بمانم؟
می شود این رزوها تو به جای من توکل کنی ؟
تو به جای من صبوری کنی؟؟؟
آخر من خیلی خسته ام
قلبم را برای صبوری نساخته اند ...
می شود این روزها تو به جای من کمی باشی
تا من دنبال خودم که رفت وگم شد بگردم شاید پیدایش کنم؟
می شود...؟؟؟؟

از همه آنان که
مشتاق دمی گام گذاشتن
بر سنگفرش های سپید مسجدالنبی
بی تاب چرخیدن دور بیت الله
مشتاق پنجره های داغ بقیع
ودلتنگ روزهای پاک وزلال سفرند
در "سنگ نشان " حدیث کعبه دلدار در آستانه دیدار
زمان: دوشنبه ۷خرداد ۸۶ ساعت ۴بعدازظهر
مکان: خیابان دانشگاه
دانشکده پزشکی /تالار رازی









