- چرا آپ نمی شی؟
- چیز خاصی ندارم واسه نوشتن . روزهام عادی ان
- حتما که نباید از یه چیز خاص بنویسی . یک روز عادی تو بنویس
یک روز عادی من به خاطر تو :
هنوز اذان که به اسمت می رسد اتاق سبز می شود . امروز بلوطم آرام است چون دیروز شنیدمت . وتمام این روزها دروغ گفتم که نمی شنومت . بی آنکه صدایت دیدنی شود دیدمت . حالم خوب است
***
سبوح قدوس ربنا ورب الملائکه و الروح ... ظرف ها این ذکر را دوست دارند
***
مردما چقدر عجیبند ! شیر فروش سر چهارراه آشکارا گولم می زند وبه جای یک پاکت شیر واقعنی ، شیر سویا با تاریخ انقضاء دو روز پیش داده است....بلند بلند می خندم
***
تاس کباب درست کردن چقدر آسان تر از سوپ پختن است و لذتی که در خریدن سه کیلو هویج است هرگز در ترجمه مقامه پنجم حریری نیست . شنبه های خانه خوشگل تر از شنبه های کتابخانه است .
***
قرص های سرماخوردگی راکنار می گذارم و می گویم: شما بلد نیستین دعاهای مرا ببرید توی سلول های مامان . جوشانده خیلی بهترتر تر این کار را بلد است .
جوشانده که می خرم فکر می کنم چه شغل قشنگی است عطاری ! گیرم به زیبایی گل فروشی یا کتاب فروشی نرسد از درس خواندن ومقاله نوشتن که گل گلی تری است
***
دوباره اتوبوس شلوغ است. دوباره دیر می رسم . دوباره آقای رستمی می گوید ده دقیقه ای است کلاس آماده است . دوباره دلم می گوید تلویحا یعنی دیر اومدی خانم!...دوباره...
***
کودکی گریه می کند . یک دختر سه ساله . برادر هفت ساله اش هم گریه می کند . مادر کتک می زند . مغزم منجمد می شود . دختر سه ساله نمی آید در آغوشم . می گویم : اگر دختر سه ساله داشتم کاش آنقدر فقیر نباشم که مجبور باشم با اتوبوس بروم و کودکم را کتک بزنم....باید فقیر نباشم به خاطر اشک کودکان ممکنم ...باید...مادر پسررا تهدید می کند که شب باید توی کوچه بخوابد. دوازده ایستگاه پسر عذرخواهی می کند . مادر نمی پذیرد. من هم خواهش می کنم. مادر نمی پذیرد....باورم نمی شود بیرحمی را. کاش پسر هفت ساله نداشته باشم که دوازده ایستگاه بترسد از شب در کوچه خوابیدن...کاش بیرحمی نبود...
***
بچه ها تست می زنند و من دوستشان دارم. بچه ها اشتیاق بیرون رفتن به هوای آب خوردن دارند ومن اشتیاقشان را دوست دارم.
شاید باید سیزده نه پانزده بار دیگر بگویم صفت جمع نمی شود تا همه یادشان بماند .
***
شکفته – زرنگ ترین شاگردم – می آید سر میز و می گوید : خانم اون جلسه من هی اصرار کردم جواب درست اینه شما گفتین نه ! حالا دوباره... لبخند می زنم و می گویم تو راست می گی مبهوت است ...دوباره تکرار می کنم : تو راست می گی پسرم!
یادم نیست که معلم توی ذهنشان مطلق است که معلم نباید اشتباه کند همان طور که خدا ...اما خوب معلم هم اشتباه می کند همان طور که همه ...
***
پیتزا با طعم مرگ شهرام!!!....مرگ دوباره خزیده در چشم هایم ودر شیشه های اتوبوس ...
***
آخر شب دلم یک پاک کن مستطیلی می خواهد . یک پاک کن سبز مستطیلی . نه هر سبزی . همان سبزی که ماغوت های نزدیک اذان ماه رمضان های کودکی ...دلم یک پاک کن می خواهد..

یا رب المسجدالحرام
می شناسمش . او را که رفته است بالای سن با روسری آبی. شروع می کند : به نام خدای مهربان کعبه....دارد ذره ذره جانش را می پاشد به قلب کسانی که پایین نشسته اند . می ستایمش . او ومریم پرنده را که قدرت بالا رفتن وگفتن از آنجا را داردند وشاید نمی دانند که ذره ای آن پایین حتی قدرت شنیدن دیگر ندارد....دیگر ندارد...ندارد...ندارد...به خدای کعبه ندارد....
ذره ، با وسعت روح فهیمه خیلی فاصله دارد...او که آرام ..او که آرام...گفته بودم که کمم نگفته بودم.؟..فهیمه...
می شناسمش ، او را که روحم ، روحش را تمام سفر در آغوش گرفته بود . می شناسمش وقتی از بقیع می گوید .بیش از هر کسی می دانم از چه سخن می گویند کلمات آتشینش . من بودم واو ویک ظهر داغ نیمه های تابستان حجاز ....من بودم واو و......
جانش رفته است توی صدایش ...کسی نیست تا روی قلبم چیزی بخواند تا آرام شود این عصیان رسوا کننده که جسمم را از پا در می آورد... می شناسمش ومی بینم که دارد می لرزد با آوا آوای نوشته اش و می دانم که می خواهد در آغوش بگیرمش اما...می خواند : لبیک...اللهم ....
دردی به عظمت تمام ابهت کعبه ...دردی به بیشماری ستون های مسجدالنبی..دردی با همان حرارت ظهرهای نیمه مرداد حجاز طوفان می کند در ته مانده خسته بی قرار ..تمام کوه ها ی جاده های منتظر ناگاه ریزش می کند ..فرو می ریزد ....درد ، بزرگ وعظیم می شود آنقدر که... به قفسه سینه که می رسد ....کنده می شود ...از زمین کنده می شود ...کنده می شود ..بی آنکه کمربند بسته باشم ..بی آنکه مهمانداری...کنده می شود ..کنده می شود چیزی سنگین تر از ایرباس....کنده می شود :
سرم درد می کنه مریم ....چرا نمی بینم؟؟؟ گذر وبطاقه ام نیس مریم...چرا نمی بینم؟؟ انگشترم ؟ انگشتر پرستو؟ مریم تسبیحم نیس ...مریم تو بخون!....انگار حالم زیاد خوب نیس ...دارم می سوزم مریم...دارم می سوزم....نه ! نمی خوام بخوابم ...تو رو خدا ...مریم بخون ! مریم؟ هستی؟ من نمی بینم!!! سرم بیشتر درد می کنه....بوش می یاد ..لمس می کنم....صدای طواف کننده ها رو می شنوم مریم...ماه رو حس می کنم...تب کردم مریم...داغم ولی ... مریم؟؟ مریم؟؟ دور...؟ دور...؟
مریم چرا دارد طول می دهد بابایی؟؟؟ انت المولا وانا العبد....مریم نمی فهمد که جز مولا کسی شایسته ترحم نیست بر بنده؟؟؟؟ انت الغفور ....وانا ال...انا ال...انا ال....چرا به دلیل نمی رسد؟؟؟ می خواهم دلیل صدایش کنم همه روزهای بی هدهدم را...مریم دلیل می خواهمش همه روزهای بی قراری را..همه سقوط ها را..همه نفهمیدن تعارض ها را... مریم می خواهم نداشتن قافو دلیل صداش کنم مریم؟؟ می خواهم دلیل باشد همه ناتوانی ها رو برای پل زدن...مریم؟؟؟ مریم سرم درد می کند...قلبم...می خواهم بدوم ..چرا پاهام نیستن؟؟؟؟ چرا نمی رسد به دلیل؟؟؟؟
یا نور یا قدوس ....یا نور ..یا...نور ..نور..نور... پس چرا خیلی روشن نیس؟؟؟ دستمو ول نکنی ..آخرین طواف....مریم دارم می بینم تکه تکه هامو ..رو زمین...دارم می بینم...تو هم می بینی؟؟؟ مریم؟؟؟ چادر احرامم که بیفتد سیاه می شه طوری که دیگه... مریم؟؟
چرا المیرا نیس؟؟ چرا المیرا شب پایانی با من نیومده؟؟؟ مریم! الی کجاست؟؟؟ مریم؟؟
من خسته ام ....خیلی خسته ...طواف نساء باشه برای بعد...من خسته ام...می خوام بخوابم ...می خوام بخوابم...مریم می خوام بخوابم ...تو حرم امن الهی تو گوشم نزنی ها!!! مریم..مریم..می خوام بخوابم به عمق یک ابدیت ...ابدی...ابدی...خواب...
سبکم ...خیلی سبک....

من پیر می شوم
وقتی شاگردهایم مرا صدا می کنند :"خانم"
و پیر تر وقتی دختران ساده دبیرستانی
با تامل ومکث بیشتری اینگونه صدایم می کنند:"خانم"
سعی می کنم فاصله ها رابشکنم
با دختران ساده دبیرستانی
که دوستشان دارم وروی کوه آرام برایشان دعا می کنم
اما من همچنان برای آن ها " خانم" می مانم
و ترسی توی دلم قیژ می خورد
و وقتی به درخت اقاقی کوچه می گویم
می گوید " خوب تو بزرگ شده ای "
وترس قیژخورده توی دلم سر می خورد توی چشم هایم
وحس می کنم که زمان گذشته است
زمان گذشته است
ومن حتی اگر ته مانده رژم را هم
قبل از ورود به دبیرستان پاک کنم
و حرف های ساده ساده هم بزنم
و شاگردانم را با اسم کوچک هم صدا بزنم
باز هم برایشان " خانم " هستم
همیشه فاصله ای هست!
نگاه می کنم به دست هایم
وحالا نمی شناسمشان
.....
باران آنقدر باشدت می بارد که قلبم عاصی می شود
وشاید می ترسم
از شدت باران
یا از مراسم تودیع استادان
یا از مرگ سرد وغریبی که خزیده است توی آمفی تئاتر
و هر چه هم پر شور غزل می خوانم
چیزی عوض نمی شود
واستادان بازنشسته را که دعوت می کنم برای صحبت
دلم برای تمام دوست داشتنی هایم قل می خورد
وفکر کردن به پناهگاه های عاطفی
مرا اگر چه ابتدا از مرگ
ولی بعد از زندگی کردن می ترساند
از به وجود آمدن
از تولد...
ومن فکر می کنم چقدر شتاب دارد
و سرم گیج می خورد
من پیر تر می شوم
وزیر باران صدایت می کنم
لطفا زودتر از من نمیر !

سهم من از صداي تو
درست مثل سهم انگشتانم از "الله ربي"
صفر است
پرستو مي گويد:
گوش هايت جرم گرفته اند
صدايش را ببين!
و من چقدر گوش هايم بعد از برگشتن از خانه تو درد مي كند
وشانه هايم...وقلبم...
چه گفتي مگر در گوش هايم صبح پاياني؟
مادر مي گويد:
به خاطر گوش هايت است كه تب مي كني
ومن قلب تب دارم را روبروي ماه پهن مي كنم
وهر چه يا نور يانور مي گويم
نمي خوابد
پدر مي گويد از نخوابيدن است
كه داري ضعيف مي شوي
ومن كه مي خواهم بخوابم
وخيلي هم خوابم مي آيد
نرگس نمي خوابد
وبرايش الم نشرح مي خوانم
كه بخواب!
واو تا نشنود نمي خوابد
مي دانم !
بيهوده است انشراح خواندن
....
گوش هايم نمي شنوندت
لطفا صدايت را ديدني كن
تا اندكي بخوابد او كه تب دار است

یا رب البیت العتیق
مریمم ! این ها را برای تو می نویسم . برای تو که نمی دانی چقدر دوستت دارم . این ها آخرین ذره های جانم است .آخرین ذره های جانم ! اگر چه تصمیم گرفته بودم ، دیگر از حج نگویم اما رفتن تو، زایر سرزمین نور! ، رفتن من است انگار ومگر می شود دوباره عزم رفتن کرد و.... ظرف من کوچک است می دانم اما رفتن تو حکایت دیگری است......
"وکه می داند پر شدن یعنی چه؟!!
پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟؟!!!
بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن
با قطره های سرد ودرشت
بر کشتزاری تشنه ، زرد وخشک
که در کویر سوخته و ساکت
عمری در انتظار باران
سر به آسمان برداشته است
چه حادثه ای است!!!!
که می داند؟!!!
که می داند؟؟!!!"
داری می روی مسافر خدا ! باورت می شود ؟ تو مسافر او شده ای !! ابراهیم واسماعیل برای تو حرم امن الهی را تطهیر می کنند ومحمد رحمه للعالمین برای در آغوش کشیدنت در جده منتظر ایستاده است ......باورت می شود مسافر خدا؟ ذوق بدون رنگت را درک می کنم .شوق رفتنت را . به کجا؟ نمی دانی !!! ونمی دانی ...نمی دانی... فقط می خواهی بروی . یروی ودور شوی .دور....دور...دور... وبعد لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه کنی . ومریمم نمی دانی که چگونه ارض وجودت تماما می لرزد . وواقعه رخ می دهد :
"اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه خافضه رافعه اذا رجت الارض رجا"
ومی لرزی !!!! خودش آغاز سوره حج هیچ فکر کردی چرا از زلزله می گوید؟
می لرزی! نترس ! بگذار تمامت را فروپاشد . آینه برو . آینه برو تا راحت فرو ریزی که صد هزار هزار قطعه شوی تماما منعکس کننده نور ! مریمم! این روزها اتفاق سنگینی را برای تو آبستن است. بزرگ شو! به اندازه آسمان کعبه بزرگ شو تا در شجره که باید جوانه بزنی وشاخ وبرگ کنی وببالی به خاطر ظرفی که نداری یا ظرفی که خیلی خیلی کوچک وناچیز است بر زمین نیفتی ! جا نمانی!! بزرگ شو! به اندازه قلب هاجر به اندازه صفا به اندازه مروه آنقدر بزرگ که در برابر زمزم ، قلب پر از تشنگی ات ، قلب مستسقی ات ، شرمنده نماند که ظرفی نیاورده است ، که تو دیوانه وار تشنه زمزمی و......
مریمم ! بال هایت را قدرت بخش تا کم نیاوری تا نبازی تا..... تا پر بزنی دور کعبه ...درست مثل دو فرشته قاب گلدوزی من ، تا پر بزنی دور کعبه وذره ذره روحت غزل شود برای خدای مهربان کعبه:
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
جان زتو جوش می کند دل زتو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود
خمر من وخمار من باغ من وبهار من
خواب من وقرار من بی تو به سر نمی شود
جاه وجلال من تویی ملکت ومال من تویی
آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس وغمگسار من بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
سر زغم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود
مریمم!! به زلال بودن تو ذره ای شک ندارم . توی این روزهای شیرین قبل از سفر ، ستیغ کوه زلالی وپاکی را فتح کن تا عاشقانه پرواز کنی ....تا ابراهیم وار قربانی کنی...تا نیست شوی آنقدر که آهت آینه اش را کدر نکند ...تا هاجر شوی مریمم
هاجر!!!!!!!!

انت الحی وانا المیت
انت الحی وانا المیت
انت الحی و انا...
وهل یرحم المیت الا الحی؟؟؟؟!!!
هل یرحم؟؟؟!!!!
مولای یا مولای....







