هوا بوی سیب می دهد ، بوی عطر یاسی که از توکل به خداهای کارمند خدا می آمد ، هوا بوی خیلی چیزها می دهد، خیلی چیزهایی که بی اختیار دلت را سودایی می کند . مجنون بی قرار بیابان های قلبم قدرت یافته وقلمروش گسترش پیدا کرده است ، زنجیری برایش نمی یابم . کودکان اشک بردگان فرمانبردارش شده اند این روزها.
***
گیاه نامعلومش عشقه وار گرد قلب وجسمم پیچیده . اتفاق نزدیک است . اتفاقی که نه تنها پایان کبوتر نیست که گویی آغاز بال است.
***
مجنون قلب من که نمی گوید ، مولانا می گوید:
جمله تلوین ها ز"ساعت "خاسته است
رست از تلوین که از "ساعت "برست
چون ز "ساعت" ساعتی بیرون شوی
"چون" نماند ، محرم بی چون شوی
ساعت از "بی ساعتی " آگاه نیست
زآن کش آن سو جز تحیر راه نیست
زمان گم می شود گرد بیت مهربان امن عتیقش.تمام هدفش همین است. می گوید خلاف حرکت عقربه های ساعت طواف کن . یعنی غلبه بر زمان ! عصیان در برابرزمان ! غلبه بر عنصری که عمری بودنت اسیرش بوده است ! همین است که زمان را گم می کنی وشب پایانی پاسخت به دستور مدیر کاروان برای تحویل چمدان ها بهت است وحیرت! حیرت....حیرتی که نمی فهمی اش! گردابی که غرقت می کند وتنها رحمت دلیل المتحیرینی می تواند...
انت الدلیل وانا المتحیر وهل یرحم المتحیر الا الدلیل؟
وچگونه می توانی از بی چونی وتحیر آن سوی بی ساعتی بگویی؟
آن که یک دیدن کند ادراک آن
سال ها نتوان نمودن از زبان
****
من که رسمی می نشینم پشت میز ودرس می خوانم وفیش برداری می کنم ، مجنون بی قرار بیابان های قلبم روی شن ها با انگشت می نویسد:
ساقیا از سر بنه این خواب را
آب ده این سینه پرتاب را
مطربا یک دم به کف نه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی
****
من جدی تر کتاب ورق می زنم و محلش نمی دهم ، او بلند تر زمزمه می کند:
من غریبم من غریبم من غریب
ای نگاهت عطر یاس وبوی سیب
هوا بوی سیب می دهد ....بوی عطر یاسی که .....

ته گلویم می سوزد .سرم سنگین است اما به روی خودم نمی آورم .همچنان مصرم که با دقت فهرست نسخه های خطی را ورق بزنم تا یک نسخه قابل چاپ نشده و کم حجم با خطی که "مغلوط وناخوانا " نباشد پیدا کنم. دنیای نسخه های خطی برایم جذابیت دارد....همان طور روی زمین می نشینم کنار قفسه و ورق می زنم :
ابر گهربار ...منظومه ای در تتبع مخزن الاسرار...133برگ ...نستعلیق مغلوط
مسمط حکیم ...54 بیت ...نیمه اول قرن...نستعلیق خوش..برگ کاهی فرنگی...حاشیه زرد
رساله در حقیقت انسان ..نویسنده ناشناخته...خط شکسته نستعلیق..کاتب به پایان نرسانده...
چیزی توی روحم جرقه می زند. انگار حروف نسخه با فکرهای شب گذشته پیوند می خورد ....باید پیدایش کنم...یک میکروفیلم از رویش...
***
ـ خوب چطور ممکن است نسخه ثبت شده باشد ولی در کامپیوتر نباشد؟
ـ نادر است خانم ...نمی دونم!
ـ نمی دونید؟ مگه میشه؟ این نسخه باارزشه.میشه خودم برم کتابخونه گوهرشاد از نزدیک پی گیری کنم؟
ـ نه!!! گوهرشاد خانما رو راه نمی دن!!!!!
و هزارتا علامت تعجب و پرسش با رنگ اعتراض روی ذهنم رژه می رود ....
سعی می کنم نسخه را فراموش کنم وبروم سراغ دیگری.سرم سنگین است و می دانم بحث کردن بی فایده است ،اما نمی شود .نسخه با کلنجارهای فکری دیشب عجیب عجین شده است.عنوانش کنجکاوترم کرده است: حقیقت انسان !!! تمام دیشب مرگ خزیده بود گوشه گوشه مغزم ، نفوذ کرده بود در تو توی روحم. به مرگ فکر کرده بودم بی آنکه به جایی برسم. آیات جزء سی ام به ناآرامی این فکر دامن زده بود.به سرنوشت محتوم آدمی فکر کرده بودم .به حقیقت انسان ! به عجز آدمی در شناخت! به بن بست شناخت شناسی! هیچ نمی دانیم ! هیچ! در برابر این حقیقت متقن! حقیقت! عمری احساس مجازی بودن داشتم ، تنها در نخستین طواف بود ،در نخستین سجده روبروی کعبه که حس حقیقی بودن کردم. حالا گم شده ام .جا مانده ام. نمی دانم کجا ! شاید یادشان رفت حقیقتم را از طبقه بالای مسجد الحرام بیاورند.یادشان رفت ومن جا ماندم. همان طور که نامه پرستو ،همان طور که کتاب مناجات..حالا سرنوشت نویسنده نسخه را دارم.تمام دیشب به مرگ فکر کرده بودم .به حقیقت انسان! وبعد آرام در گوش خدای مهربان کعبه گفته بودم: کاش پایان آدمی گونه ای دیگر بود.کاش همه چیز کمی بهتر بود.کاش ناآرامی قلبم کمی آرام می شد.
دنیای نسخه ها ناآرامی ام را در خودش گم کرده بود امروز. برق ها را که خاموش می کنند ، بلند می شوم آرام ُ وخسته از کتابخانه خارج می شوم.نزدیک اذان مغرب است.همین که از کتابخانه پایم را می گذارم بیرون بوی عطر با هوای تازه می رود در تمام وجودم.آشناست. خیلی آشنا. چقدر زیاد است.تمام نمی شود. انگار از دم کتابخانه تا صحن انقلاب کشیده شده است. آشناست ودارد قسمت گیجی از قلبم را بیدار می کند. بوی اعتکاف؟ نه!! عطر جشن عبادت؟ نه!!! عطر.....؟ عطر.....؟
بوی محمد می آید! ...بوی مدینه....بوی حرم پیغمبر هنگام اذان مغرب....هرم گرما می زند توی صورتم. جسمم چندان حال خوشی ندارد.سرم سنگین است. اما روحم سبک. صدای همهمه می آید .در آن بین صدای نوجوان های عرب: "کل شیء 2 ریال....کل شیء 2 ریال..." بوی تند چوب هایی که می گفتند مسواک پیامبر است می پیچد توی سرم با بوی تند قهوه داغ ودلم آشوب می شود . چند مرد عرب با لباس های بلند فوق العاده سفید کنار مغازه کوچکی قهقهه زنان در حال خوردن قهوه های داغ هستند با ساندویچ هایی که توی روغن سرخ می کنند.دلم بیشتر آشوب می شود از بوی روغن در آن هوای بیش از اندازه گرم. بوی عطر های تند زن های عرب توی فضا ست. سرم را بالا می کنم. خورشید غروب کرده است . آسمان هنوز تاریک تاریک نیست . اطراف حرم را تابلوهای بازار ها فرا گرفته:"اسواق الحرم" من ومریم می گفتیم اسواق الشیاطین!!!هرم گرمای داغ محکم می زند توی صورتم. گنبد سبز آرام است...درست مثل بقیع: السلام علیک یا رسول الله.....تمام ناآرامی های قلبم آرام می شود در این سلام ...محمد میزبانی است که مهربانانه تر از هر مهربانی ای قلب بی قرار مهمانانش را در آغوش می کشد. صدای اذان می آید . اذان با لهجه عربی تمام آسمان را پر می کند. زن ها با پوشش های رنگی مختلف گام هایشان را تند تر می کنند. روحم سبک است . اشتیاق به دویدن دارم. مغازه ها تند تند بسته می شوند و مردهای عرب می دوند سمت صحن سراسر سپید . از میله های سبز که می خوهم داخل شوم ، مرد شرطه با چفیه راه راه قرمز مانعم می شود:"الصلاه ...الصلاه...نساء ممنوع!!..." نمی شود رفت داخل همان طور که نمی شود داخل کتابخانه گوهرشاد شد!!! با وجود آدم های زیاد همه چیز آرام است.چادر گل دار سبزم را سرم می کنم. المیرا کنارم است. آسیه هم ومریم پرنده...توی چشم های همه شان چیزی است که مرا می برد تا عمق حقیقی آرامش...سنگ های بین الحرمین داغ داغ است.آنقدر که اگر سجده ات با مولای یا مولای طولانی شود پوستت کاملا می سوزد . اولین سجده را که می کنی بر زمین های داغ پشت میله های سبز همه یخبندان وجودت ذوب می شود در آتش مهر محمد رحمه للعالمین.محمدی که نانم داد واز ایمانم نپرسید به حرمت میزبان بودن....زن های پوشیه زده بساط کرده اند وهی ایرانی ها را دعوت به خرید می کنند:"خانم ...خانم...تفضل ..تفضل...خمس ریال ...خمس ریال.."نماز مغرب تمام می شود.بعد از نماز آرام تسبیح سبزم را برمی دارم که ذکر بگویم اما نمی توانم.روحم در خلسه است.در آرامشی عمیق!!! هر کلامی آرامشم را بر هم می زند....
الصلاه للاموات وطفلین.....
خیره به گنبد سبزُ دست المیرا وآسیه را گرفته ام. مریم پرنده صدایش در روحم سیال است:
ای جلوه حبل المتین بهتر زاسرار یقین
باور کن این دلخسته را آه ای محمد ای امین
***
ـ خانم پاشو نماز شروع شد!
ـ نماز؟
گنبد طلایی چراغان است .مکبر الله اکبر می گوید.
.....
تمام نماز عشا را روحم در تناقض است...هنوز نمی دانم دارم روبروی گنبد زرد نماز می خوانم یا روبروی گنبد سبز!!!!
اصلا امشب چرا مدینه آمده است اینجا؟ چرا؟ مگر امشب چه خبر است؟ قلبم پر شتاب می زند .سرم سنگین تر شده است. بلند می شوم مفاتیح بیاورم تا زیارت رسول الله بخوانم شاید قلبم آرام شود.مفاتیح که بر می دارم صدای نقاره حرم بلند می شود.چه بی وقت؟؟!!!چرا؟؟؟؟ یک نفر که گویی سوالم را شنیده می گوید:امشب تولد پیامبر است...
باورم نمی شود. اصلا یادم نبود. دیوانه تر از قبل می شوم:
محمدم....محمد دوست داشتنی ام....نبی خدا....رحمه للعالمین...محمدم..
دست سنگین زنی عرب محکم شانه ام را می گیرد .انگار مصر است با لرزش شانه هایم مقابله کند:
ـ لا تبکی....هذه لیله السرور...لا تبکی...بخا بخا
.....

من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی؟؟؟

هنوز قاب خانه ات تمام نشده است.هر روز که می گذرد جراتم کمتر می شود اما تنها دلخوشی آرامم همین دوختن است. وکه می دانداین آرامش عمیق در این لحظه های خاکی چه طعم غنیمت واری دارد! تو را دیوانه وار محتاجم !دیوانه وار محتاج ! از بلوط سرگردانم عبور کردی ُ ویران کردی ودوباره رفتی توی آسمان ها ُ لابلای ستاره هایی که هنوز مال خودم را بینشان نیافته ام. سکوت که کردی من هم ساکت شدم. کاش این دلخوشی آرامم تمام نشود هرگز ....هنوز پرده ات خوشبوست .. هنوز پشت مقام ابراهیم می لرزم .. هنوز از کنار حجر صدای الله اکبر مردهای عرب می آید ...هنوز فرشته هایت توی آسمان آبی قابم طواف می کنند...هنوز از طبقه بالای مسجدالحرام ُ خانه ات غرق نور است...هنوز منتظر خرماهایت هستم ...هنوز زمان نشناس ترین ماهی قلبم لحظه شماری می کند برای آخرین صبح کعبه ُ برای دیدن مرد انتظار.....هنوز کودکان بی تاب نگاهم در پی آن زن عرب دوانند که بیاید وچیزی بخواند تا آرام بگیرد تلاطم تنگ ناچیز.... هنوز منتظر تعبیر رویایم هستم:باران در طواف زیر ناودان طلا....هنوز ساعت ها بی آنکه کوکی بزنم روبروی باب عمره می نشینم با لباس های سفید خیره به بیت الله تا کاروان بیاید برای طواف تا مریم پرنده بیاید و دستم را بگیرد و طواف کنیم مجیر خوان تا المیرا وآسیه بیایند والمیرا محکم بغلم کند بعد برایم افتخاری بگذارد : خوشا آنان که الله یارشان بی .....وبگوید : دوست دارد یار این آشفتگی ...راضی باش نرگس!.....هنوز....
گیر کرده ام . در ثانیه ها ولحظه های هشتاد وپنج مانده ام . جلوتر نرفته ام . بهارت آمده است اما هنوز تاریخ پایین روزنوشته هایم هشتاد وپنج است . هنوز تقویم دلم را ورق نزده ای....وسکوت.....شاید راست می گوید ناشناسی که می گوید :"شورش را در آوردی" اما شور تو برای بلوط بزرگ بود حادثه گنگ عمیق زیبای حقیقی ام! خیلی بزرگ!٬ من مانده ام . مجنون تر ودل افکارتر از همه مجنون های شعرهای پر تاب نسروده! من مانده ام وشاید تمام شده ام . تمام شده ام که دیگر نیستم مثل سابق! ونمی شناسم او را که دیگران نرگسش می خوانند ومی خواهند باشد مثل گذشته.....بزرگ بودی برای ویرانی تمامم . خیلی بزرگ! یک صد هزار میلیاردمت هم برای ویرانی ام بس بود . ومگر چیست این کوزه کوچک؟ ان الانسان خلق ضعیفا... ومن هر روز می گویم : وحیدا.... وچه تنهاست آدمی اتفاق مهربانم! چه تنها!!!!
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
سیصد وشصت وپنج حسرت را می کشم همچنان به دنبالم







