تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

یا من لا یحتاج الی تفسیر

 

سکوت را نفس می کشند سلول سلول قلب وذهنم این روزها. سکوتی نسیم وار شاید...ومن مثل یک ماهی مولی زرد ،آرام در گوشه ای از سنگ های تزیینی آکواریوم چشم هایم را می بندم و در هاله خلسه وار نیمه گرم به چیزی فکر نمی کنم جز سکوت..... نه تب اتفاقی دارم نه بی قراری حادثه ای را... گویی هنگام عبور از یک کانال سرعت سینوس های وجودی ام متلاشی شده و هیچ محرکی سلول های هیپوتالاموسم را تحزیک نمی کند!

تو تا به حال سه تا طواف پشت سر هم در سکوت شب های مسجدالحرام کرده ای؟وبعد روبروی مقام ابراهیم ، روبروی در کعبه نشسته ای؟ ماه درست بالای کعبه وساکت است. در آن لحظات حس می کنی ذره ذره ات آرام آرام در بیست ویک دوری که گرد بیت الله چرخیده ای جا مانده و حالا دیگر چیزی از تو نمانده که بخواهی با حرفی سکوت ماه را بشکنی......تنها سکوت و آرامشی خلسه وار ...

چند ساعت می شود؟؟ نمی دانی! آنقدر که مرد عرب با صدای بلند و لحن خشن داد بزند: حاجیه خانم رو! رو! رو! الصلاه.....الصلاه.... نساء ممنوع!...

تو دیگر نیستی که بروی....کجا بروی؟؟

وتنها سکوت  وموج خلسه وار بیت الله.....

سکوت را نفس می کشند سلول سلول قلب وذهنم این روزها


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:8  توسط نرگس   | 

پارسال بود همين روزها! روزهاي سرد بهمن ماه كه تو خواستي با ثبت نام حج آخرين راه را هم تجربه كني وبه خداوندگار خدا اثبات كني كه او پيوسته خودش گمراهي خواسته!

يك فيلسوف زبان گوشه ذهنت سيگار مي كشيد و موكدا معتقد بود كه همخواني ميان زبان ما وجهان وراي آن امكان ندارد . يك اگزيستانسياليسم به چپقش پك مي زد واز انسان منزويي سخن مي گفت كه رابطه اش با اشيا وحتي انسان هاي ديگر قطع شده ودر وضعيت وجودي اي پوچ به سر مي برد. تكه تكه شدن معرفت – از  ذره نگري منطقي راسل گرفته تا تهوع سارتر  - بر جهان كوچك سياه انديشه ات سيطره پيدا كرده بود. اين ديوار هاي سياه براي بلوط تنگ بود ! خيلي تنگ! يك ماركسيست علم مدار شايد كريستوفر كادول باد به غبغب انداخته بود وپاي تخته سياه ذهن تو چوب به دست براي خودش مي بافت كه آشفتگي پر آشوب كشف ها  فيزيك نسبيت   فيزيك كوانتوم  مكتب فرويدي   مردم شناسي  ژنتيك  فيزيولوژي رواني بر فرض هاي مانعه الجمع استوارند ويكديگر را نقض مي كنند يا ناديده مي گيرند.   يك ژان پياژه پير با صداي زير وكش دارش لابلاي خاكروبه هاي عقلت براي ديوارها تكرار مي كرد كه زبان ها معمولا رخدادهايي را كه توصيف مي كنند پيش بيني نمي كنند.... تصوير هاي مغزهاي درون بطري  تابلوهاي ديوارهاي ذهنت شده بود . نمي فهميدي چرا هستي وچرا بايد باشي وهي جنگ ونزاع  وبحث هايي كه جز خستگي وفرسودگي جسمت چيزي برايت نداشت. بلوط خسته بود .دلش رهايي مي خواست. كوچه هاي پيچ در پيچ را مارپيچ مي رفتي ومغز خشكيده چروكيده ات تف مي شد به روي برگ هاي خشك. دور خودت مي چرخيدي وشعر بالا مي آوردي وبعد....

      چه شد؟؟؟؟!!!

پارسال بود ! همين روزها! وتو شدي ذخيره هفت! ومگر ذخيره هفت شدنت چه بود كه كن فيكون كرد تمام ذهن و عقل ودرونت را؟ مگر چه بود؟؟؟

وامسال ....معلوم نيست ذخيره هفت كيست!!! بايد بروي وبه او بگويي : به دست هاي خداي آبي ها اعتماد داشته باش ذخيره هفت خدا!!!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 17:55  توسط نرگس   | 

کف اتاق دراز می کشم وبرایت با خودکار شب رنگ نارنجی در دفترچه کوچک پروانه ای نامه می نویسم:

"سلام خدای گل گلی من!نمی خواهی چیزی بگویی؟ چهل روز سکوت بس نیست؟؟ فردا روز پایانی است! روز پایانی! تو فکرمی کنی چقدر تاب سکوتت را داشته باشم؟؟؟فردا روز پایانی است وقلب من توی این چهل روز خوب نشده... جنون بلوط را تو می فهمی؟   او دیوانه شده است ودیگر از دست هیچ کسی کاری بر نمی آید جز تو!!! می فهمی؟؟؟ جز تو!!! قفسه سینه ام درد می کند از بس وحشی وار وسط مشلول خواندن به این قفس کوچک زده است..از بس توی گوهرشاد خواسته بیرون بپرد و.... فردا روزپایانی است...."

بابایی اس ام اس می زند ومی گوید :"خوبی؟ نگرانتم!"  می گوید که آقای معین مدیر کاروان مریم پرنده هم به فکرم هست ودر انتها می نویسد کاری کن که خدای مدیرها به فکرت باشد..."

برایت می نویسم:

" خدای مدیرها چه کاری بکنم تا به فکرم باشی؟؟؟ من که از تو انتظار بیجا نمی خواهم داشته باشم ..تو به حرف ها وبی تابی های قلبم برای رفتن گوش نکن! بچه است نمی فهمد! من که نمی خواهم...اما فقط حرف بزن ..همین....می روی توی زینب ومیل می زنی اگر پول داشتی ومی خواستی بروی بعد کسی به آن پول احتیاج داشت چه می کنی؟؟؟ من به تو لبخند می زنم ناقلا ومی گویم تو نشنو حرف قلبم را... راست می گویی...اما من چه کاری کنم تا با من حرف بزنی؟؟؟ می خواهی برایت چهل ویک شاچه گل نرگس بخرم؟؟؟ می خواهی برایت همه شعرهای عاشقانه ادبیات را از قرن سوم تا همین معاصر با خودکار شب رنگ فسفری بنویسم؟؟؟می خواهی برایت شیرینی نخودچی درست کنم نه مثل قبلی ها که فوت کنی از هم بپاشد یک شیرینی محکم وبعد برایت چای تازه دم بریزم توی استکان میکی موز و بگویم بفرمایید خدای آبی ها!؟؟ می خواهی برایت کوکو سیب زمینی درست کنم؟؟  یا سوپ؟؟ می خواهی به کلاغ بلندترین درخت دانشکده بگویم که زمان نماز دلوک بیاید در دل آبی و روی گل گلی ات را ببوسد؟؟ می خواهی بروم بیمارستان مسلولین وبه همه آنها بگویم که تو دلت برایشان تنگ شده وکف دست همه آنها بنویسم "یا نور"؟؟؟ می خواهی همه پول هایم را بدهم به پیرمرد آدامس فروش وپیاده بروم خانه؟؟؟ می خواهی به نجمه کلی عربی درس بدهم وسرش نق نزنم؟؟؟ می خواهی قول بدهم که دیگر خوب خوب باشم وهمه کارهای توی قرآنت رابکنم؟؟؟ می خواهی همه پرده ها وپتو ها رابشویم وهمه خانه را تمییز کنم ؟؟؟ می خواهی بروم پایین شهر مجانی درس بدهم وخسته نشوم ؟؟؟ می خواهی بروم منابع آزمون ارشد را برای نابیناها روی نوار ضبط کنم؟؟ می خواهی این هفته من غذا درست کنم وبه جای مریم ببرم برای مردم آنجا؟؟؟

 چه کاری کنم برای تو؟؟؟ هیچ کدام را نمی خواهی؟؟؟ پس چی کار کنم؟؟....نمی دانم چه کاری کنم تا تو حرف بزنی... فقط یادت باشد فردا آخرین روز است!

شب به خیر خدای ساکت گاهی بد اخلاق جدی!"

 

صدای اذان پیچیده توی اتاق وهمه جا سبز شده" اشهد ان محمدا رسول الله"   گیجم وگنگ!دستم را می گذارم روی قفس بلوط وجستجویش می کنم. نکند مرده  نکند فرار کرده... سابقه نداشته این همه آرام باشد  فقط یک بار این طوری بود: از لحظه ای که در شجره لبیک گفت تا لحظه ای که از احرام در آمد ونماز طواف نساء خواند... آرامشش را باورم نمی شد! می خواست برود به دیدن کعبه ولی آرام بود! آرام آرام! آرامش مطلق! در گوشش توی اتوبوسی با مسافرانی همه سپید گفته بودم" بیداری؟ زنده ای ؟ چرا اینجوریی ؟ باورم نمی شه ! تو دنیای نسبی وتجربه آرامش مطلق؟؟ "   فقط لبخند زده بود و آرام لبیک هایش را زمزمه می کرد

دستم را می گذارم روی قفس وجستجویش می کنم" بیداری؟ زنده ای؟ چرا اینجوریی ؟ باورم نمی شه!! تویی؟؟ چی داری زمزمه می کنی؟؟           انگار یک سنگ سنگین سیاه را که چهل تا چله روی این قفس کوچک بوده یک دفعه برداشته اند... انگار تمام پنجره های بلوط را باز کرده اند تا نسیم بیاید..انگار....

چند وقت است حس سبکی را تجربه نکرده ام؟؟ حس خالی بودن انباری ذهن را؟؟؟ آه خدایا باورم نمی شود!!!این همه تو را یا فتاح خوانده بودم اینطوری نشده بود این همه یا صابر یا... دیشب تو را "یا آب " خوانده بودم...چه شده؟؟؟   لباس می پوشم  صدای بلوط مثل صدای بابایی است می گوید بعد صبر می کند تا تکرار کنم  اگر تکرار نکنم بعدی را نمی گوید....خیلی وقت است شاید که جرات لبیک گفتن ندارم  اما انگاری بیستم مرداد است  نا خود آگاه وسبک با تک تک سلول هایم جواب می دهم به صدای بابایی:

" لبیک اللهم لبیک... لبیک لا شریک لک لبیک... ان الحمد والنعمه لک والملک ...لا شریک لک لبیک"

آرام دست المیرا رافشار می دهم....

لباس می پوشم ....شانه که بر می دارم پیرمرد سپید پوش خواب هایم از دستم می گرد. با تعجب می گویم دیوانه شدی؟؟؟ می گوید : مگر محرم نیستی؟ می خندم ومی گویم باید برم دانشکده شوخی بس است...  آینه را برمی دارم ودر کرم را باز می کنم.... از دستم می گیرد ومی گوید : می خواهی قربانی بدهی؟؟؟ آنقدر احساس سبکی می کنم که نمی توانم اخم کنم وبگویم مسخره بازی بس است.....با دست پنجره را نشانم می دهد. نگاه می کنم .آه خدای من!آسمان آسمان نخستین صبح کعبه است! من خوب می شناسم آسمان نخستین صبح کعبه را هوای نخستین صبح کعبه را اگر اسمم یادم برود آسمان نخستین صبح کعبه  یادم نمی رود.... باورش سخت است ! بلند می شوم. پنجره را باز می کنم. همه آسمان دارد با صدای بابایی فریاد می زند:" لبیک اللهم لبیک... لبیک لا شری...." دوباره بلوط را از روی قفس جستجو می کنم... خدای من ! مطلق در نسبی ؟؟؟امکان ندارد..... آرام است! آرام آرام!..

نمی توانم جواب ندهم به صدای بابایی.... لبیک اللهم لبیک...

می آیم بیرون... آسمان آسمان صبح کعبه است... جلوی کعبه که نباید لبیک گفت  اما المیرا می گوید نرگس بگو  اینجا می خواهم لبیک بگویم.....لبیک اللهم لبیک... الی جواب می دهد....لبیک لا شریک لک لبیک...الی جواب می دهد...ان الحمد...الی...

صدای المیرا توی کوچه می پیچد وپیرزن همسایه با تعجب نگاه می کند.شیر می خرم . زنگ می زنم. مامان می گوید : بگذار پایین وبرو....  حالا بابایی دارد می خواند:" دور سوم   اللهم اعوذ بک...... البیت بیتک...العبد عبدک... باید جواب دهم به صدای بابایی.... پله ها را با پاکت شیر می آیم بالا ... بالا.. از کوه صفا داریم می رویم بالا ...بابایی می گوید : الله اکبر.... الله اکبر... می روم بالا... پاکت شیر را می دهم دست مامان. می گوید صبر کن این شیر خرما رو بخور... می گویم نه! دیر شده ! کاروان می رود! هنوز طواف نساء مانده...مامان اصرارمی کند....من برای المیرا آب گرفتم یا او برای من؟ اولین زمزم! من والمیرا بی نیت خوردیم... مثل بی فلسفه آب خوردن... بابایی لیوان را گرفته جلوی من واصرار می کند.. نمی خواهم...خوردم... بگیر آب زمزم را کسی رد نمی کند... لیوان شیر خرما را می گیرم.....

دوباره پله ها را می آیم پایین دور آخر صفا ومروه است... توی کوچه همچنان بابایی دارد می خواند وگرمای دست المیرا توی دستم... مریم پرنده سراسر سفید آنجا است... می خواهم بدوم به سمتش وبگویم مریمم تو هم همین قدر سبکی؟؟ تو هم؟؟ المیرا دستم را محکم می گیرد...راست می گوید توی سعی نباید یک قدم عقب برگردی..همه چیز به سمت جلو....

 منتظر تاکسی هستم. ساعت ندارم. آخر توی احرام هیچ چیزی همراهت نباید باشد ..تو و لباس هاس سفیدت.. حتی انگشتر الله ربی هم نباید دستت باشد! دغدغه زمان را هم ندارم. دختر کوچک با موهای طلایی دستش در دستان مادرش است کنار من... موهایش را ناز می کنم... بوی پرده خانه خدا می پیچد در تمام وجودم... دوباره...دوباره...دوباره...نه تمامی ندارد.... شرطه آمده سراغم:" حاجیه خانم رو! رو! رو! هذه شرک!! رو!" مادر دست کودک را می کشد... او تنها لبخند می زند....

تنها لبخند می زند....تاکسی نمی آید... می توانم تا اول آزاد شهر بپرم...می توانم.... تنها لبخند می زند

حاجیه خانم لا تیکی! لا تبکی!!!

تنها لبخند می زند

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:18  توسط نرگس   | 
یا دلیل المتحیرین

چیزی بگو در این روزهایی که سهمم جنون سکوت است....

چیزی بگو!

و سکوتی که دوست می دارمش

           سکوتی با ستارگان

                    و نسیمی بر گونه هایم

                                و خاطراتی که از چشمانم سرازیرند.

احساس می کنم ذهنم روی نسیم شناور است

                       و کمی بعد ...

                       ذرات وجودم از هم فاصله می گیرند

                       کاملا سبک

                       بی وزنی ...

                       نسیم شبانه از لابلای تمامی ذرات وجودم عبور می کند.

                                 نه بندی ...

                                       نه زنگاری ...

                                             نه منی ...

                                                   که همه اوست

                                                         همانی که دوست می دارمش.


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط نرگس   | 

يا نور

 

مرز در عقل وجنون باريك است

كفر وايمان چه به هم نزديك است

عشق هم در دل ما سرگردان

         .....

 

 

چند وقتي است كه آمده اي در تاريكي يكي از شب هاي بي ستاره ودانه كوچكي را با دقت وظرافت هر چه تمام تر در لابلاي خاك هاي تيره قلبم جا كرده اي ورفته اي !هيچ نگفته اي! آن شب حتي رويت را پوشانده بودي .با اينكه نمي شود گفت تو مامور بودي اما گويي از قدرت ناشناخته مطلق خودت دستور گرفته بودي كه بيايي ومامور وار آن بذر كوچك را در سكوت وتاريكي در دلم بكاري وبروي.حتي به كسي نسپرده بودي ! تنهاي تنها! خودت! خودت با دست هاي خودت آمدي و آرام آرام خاك ها را پس زدي  دانه را جا كردي ودرنهايت بهت من رفتي!

گفتم : چه مي كني؟

سهم سوالم سكوت بود!

گفتم:حالا اين بذر چه گياهي هست؟

سهم سوالم سكوت بود!

گفتم: از خاكش مطمئن هستي كه اصلا گياهي بروياند؟

سهم سوالم سكوت بود!

گفتم: موقع رشدش خيلي به گلدان كوچكش فشار مي آيد؟ آخر گلدانش شايد تاب فشار نداشته باشد...

سهم سوالم سكوت بود!

وتو تنها آمدي وبا ظرافت هر چه تمام تر دانه كوچك را در دل خاك هاي سياه قلبم جا كردي ورفتي...

فكر اين روزها را نكرده بودي؟ فكر اين حال وهواي نامفهوم را نكرده بودي كه به جان گلدان كوچك آن دانه افتاده؟ فكر اين گيجي و مبهوت بودن وجنون را نكرده بودي ؟

نمي دانستم كه يك دانه كوچك نامعلوم اينگونه مي تواند همه چيز را به هم بريزد. مثل يك نطفه كوچك درنهاني ترين قسمت روحم شكل گرفته است وهر روز دارد بزرگ تر مي شود . بزرگ بزرگ بزرگ! ونتيجه اش مي شود اين همه سر به هوايي ...اين همه گيجي نامفهوم  واين همه بهت وحيرت...

گويي تما م عقل وذهن ومغز و  بودن مرا چهل شبانه روز در خمره شرابي كهن گذاشته اند وتمام چهل شبانه روز پيرمرد سپيد پوش خواب هايم صبح تا شب در كنار خمره خوانده است:

انت الدليل وانا المتحير !!! وهل يرحم المتحير الا الدليل؟؟؟؟!!!!

ودختر كوچكي جشن عبادت نه سالگي اش را كنار آن خمره گرفته است وبه دستور پيرمرد سپيد پوش چهل شبانه روز اولين ذكرش را تكرار كرده است:يا دليل المتحيرين......يا دليل المتحيرين.....يا دليل المتحيرين...

تو بگو كه سلول سلول مغز وعقل و ذهن وبودنم حالا چه نفس مي كشند؟ چه؟؟؟

كاش فكر اين روزها را مي كردي در آن شب سياه.....


+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:58  توسط نرگس   | 

همچنان جزوه زبان به دست می آیم تریا...سفارشم را که می گیرم و وارد می شوم طوفان نگاه مغموم مستخدم تریا ته چشم هایم پر شتاب می چرخد وبعد ناگهان می زند یک چیزی را می شکند .با صدای شکستن نی لبک دوباره بیدار می شود . امروز را باید می خوابید  چون زیادی حرف می زند وامر ونهی می کند ومن باید زبان بخوانم ....

لبخند می زنم وسلام می کنم به زن سیاه پوش . لب هایش تلاش می کنند برای لبخند زدن اما نمی توانند ...نمی شود!.. غم ماسیده لابلای پوست  صورتش اجازه نمی دهد لبخند بزند  ویا حتی ادای لبخند را در بیاورد.

می نشینم وآرام توی گوش نی لبک می گویم : خواهش می کنم ! ده دقیقه اومدم یه چای بخورم  دوباره شروع نکنی ها!امتحان دارم! می فهمی؟؟؟

قهقهه می زند! می ترسم...

دستم را دور لیوان داغ چای حلقه می کنم ونگاهم روی متن چرخ می خورد:

There is a line in the satire which the poet….

نی لبک دارد پچ پچ می کند .صدایش توی کاسه سرم انعکاس می یابد وهی تکرار می شود....دیگر نمی شود تمرکز کرد!

نگاه که می کنم توی لیوان چایم دست های چروکیده زن دارد به سمت قلب من اشاره می کند وچشم هایش مثل چشم های ماهی های سرخوی مرده یخ زده ثابت زل زده است به نگاه بی قرار من  وهی سر تکان می دهد به نشانه تاسف!      ته لیوان چند تا کلاغ مرده اند ....یکی از گرسنگی نوک زده است توی سر دیگری وهر دو در جنگ وتقلا جان داده اند....چند تا سوسک چاق گرسنه دارند با ولع گوشت کلاغ ها را می خورند...

دلم آشوب می شود و لیوان را پس می زنم و با دستانم صورتم را می پوشانم

­-  می بینی؟ چند گرسنگی و چند زمستان لباس شستن فاصله است بین این دست ها و دست های توی لیوان؟؟؟!!!

-    ساکت شو نی لبک !  خواهش می کنم... 

قهقهه های از سر سرمستی چند دختر جوان قبل از خودشان می آید توی تریا و لابلای میز ها وخستگی های چند ساله زن سیاه پوش  چرخ می خورد  با ناز واز سر شیطنت مقنعه کهنه و چرو کیده زن سیاهپوش را  چند سانتی متری عقب می کشد. بعد دختر های جوان پر سر وصدا می آیند  با شلوارهای کوتاه ومانتو های تنگ ومقنعه های عقب و پالتو های گران  وآرایش از سر ظرافت وروبروی آینه می ایستند  وهمچنان بلند بلند می گویند ومی خندند  از مجید..از شاهرخ...از تقلب امتحان..از کافی شاپ... از فیلم....خنده هایشان با آهنگ های بلند موبایلشان سیلی می زند توی گوش حسرت های به خواب رفته قلب زن سیاه پوش!!!

نی لبک دستش را می گذارد زیر چانه ام وسرم را می چرخاند سمت زن سیاه پوش

-  می بینی؟ جوراب های بلند سیاهش را روی پیژامه اش تا زانو بالا کشیده!!! شلوار ندارد!! ومانتو ومقنعه اش....حالا دوباره خوب به چشم هایش نگاه کن! نترس دختر لوس! نگاه کن!.... فکر می کنی چرا قند های اضافی بچه ها را توی آن پلاستیک یواشکی جمع می کند؟؟....کودکی شب...

سرم را محکم بر می گردانم به طوری که دست نی لبک از زیر چانه ام پس می خورد.... نی لبک محکم و وحشیانه در کمد لباس هایم را باز می کند به طوری که یکی از درها  می خورد گوشه ذهنم

-   حالا ببین! گفتی یک شال جدید می خواهی نه؟ ومانتو؟ وشلوار؟؟از عمر آخرین مانتو شلوارت فقط دو ماه می گذرد!!! نه؟؟؟؟ گفتی...

-     بس کن نی لبک !!!! بس کن!!! التماس می کنم...

حسرت های خوابیده زن قدرت خیالش را به حرکت در می آورد . آرام بلند می شود  می رود روبروی آینه.  دختر های پر شور را کنار می زند . وسایل آرایششان اما همچنان می ماند روی میز . به خوبی نمی داند چگونه استفاده کند....اما قدرت خیال رهاتر از این حرف ها ست . اول مرطوب کننده می زند . بعد کرم  مایع سفید کننده اتود ..شاید پن کیک لازم نباشد .حسرت های خوابیده اش عجولند....رژ صورتی...سایه شاید صورتی اکلیلی...ریمیل....قدرت خیال با سرعت نور می رود توی یکی از مزون ها ویک لباس عروس کش می رود ومی کند تن زن سیاه پوش!! تاج را هم می گذارد روی سرش...موهایش را هم های لایت می کند سریع .....سرش را آرام بالا می آورد تا خودش را حالا در آینه ببیند...جا می خورد! باورش نمی شود . می خواهد لبخند بزند ... فکر می کند که نمی تواند .....اما باید بتواند چون حالا با زن سیاه پوش چند دقیقه پیش فرق دارد...... باید بتواند....

لبخند می زند!

آینه خرد می شود  وبا صدای مهیبی روی زمین می ریزد. من لرزیده ام ولیوان چای افتاده روی زمین....زن سیاه پوش کنار میزم خم شده و لیوان را بر می دارد و می رود شاید سراغ تی!

سرم را توی دست هایم مشت می کنم وتنها سکوت می کنم .

-     حالا بگو! حدس می زنی چند تا بچه دارد؟ همسرش به نظر تو چه جور آدمی است؟ اصلا همسری دارد؟ فکر می کنی دیشب شام چی خورده؟....دیروز یادت می آید توی کلاس یکی از بچه ها را مواخذه کردی که چرا کتاب تستش را نیاورده؟؟ واو آرام گفت که هنوز نخریده؟؟ شاید آن پسر فرزند همین زن سیاه پوش باشد. اصلا می توانستی حتی تصور کنی که دانش آموزی بعد از شش هفت جلسه هنوز نتوانسته دو هزار تومان پول کتاب را تهیه کند؟؟نه!! تو هیچی نمی دانی !!! تو دنیای شاعرانه تو این تصاویر را با چه مدادی رنگ می زنی ؟؟نکنه خط خطی می کنی؟ یا پاک می کنی؟؟؟ با توام !!! کجا می روی؟؟؟؟ صبر کن!!! با توام!!

برگه های جزوه زبان را از روی میز جمع می کنم وآرام از تریا خارج می شوم. نی لبک همچنان.....  


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:32  توسط نرگس   |