آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه من
این روز ها عطش گم بودگی تک تک سلول های بودنم را به مرز جنون کشانده است. میل عطش ناک دیوانه واری به گم شدن دارم. دلم اکسیری می خواهد که ذرات جسمم را محو کند ومرا به سرعت نور ببرد به سمت تو! تو....تو...تو...
قبلا هر گاه میل به گریز داشتم می گفتم : به جای موهومی! به نا کجا آبادی! اما حالا خوب می دانم کجاست که ذره ذره قلبم را به خود می خواند. حالا می شناسم زلف سیاهی را که دلم را تا همیشه در خود جای دهد وهرگز هم ازاو خبری نیاید... حالا می شناسم آب خضری را که زمان را ایستا می کند وقلب پرستش کننده را به تپش های ابدیت پیوند میزند .حالا می شناسم کوه قافی را که تمام خستگی ها ورنجوری ها ودویدن ها وبی تابی های مرغ های پر سوخته را درون خود می کشد وآینه ای مقابلشان می گذارد وآینه...آه دلتنگ آینه ام دلتنگ آینه در آینه شدن... حالا می شناسم نیستانی را که تمام عمر بشریت نمی تواند برابری کند با حتی یک لحظه تنفس هوایش ...حالا می شناسم جایی را که عروج روح را با همین چشم سر می شود دید وگام گذاشتن بر روی پرهای لطیف وبلوری فرشته های روشنایی...
آه خدای آبی های من! من می ترسم ....من می ترسم از مرغ خانگی شدن... ازخو کردن به خاکستان..از فراموشی روزهای پر شور سرمستی وبیخودی...از مسخ شدن قلبم ..من می ترسم از قفسی شدن روحم... ودلم می خواهد دفتر یادداشت هایم خالی باشد از نوشته هایی با عنوان "اعتراف" !
خدای آبی ها! من دلتنگ روزهای سفرم...دلتنگ دویدن به سوی کعبه ات...دلتنگ طواف های ظهر های داغ...دلتنگ آرامش شب های عمیق کنار کعبه...دلتنگ همه سادگی های آنجا ....
واینجا ...اینجا آدمی خو می کند به خاکستان... اینجا...
بیا وروحم را بالا بکش...بیا وروحم را نجات ده.. بیا و....
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه من


هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد



هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی
من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم![]()


تابستان 83- اصفهان- باغ یکی از دوستان
تو بیقراری. آنقدر که نمی توانی یک ساعت آرام در جمع بنشینی. می گویم : چی شده؟ وتو بعد از چند لحظه سکوت دلت را با من در میان می گذاری.از دلت دوست داشتنت و عاطفه ات که در گیر مریم نامی است با من می گویی ومن برق چشم هایت را که می بیننم تنها سکوت می کنم. می گویی خوشبختی اش خوشبختی ات است. می گویی با آمدنش زندگی ات رنگی دیگر گرفته است. هی می گویی ومی گویی ومی گویی ومن تنها سکوت می کنم.از پیاده روی های شبانه ات می گویی واز خیال او وحس جدیدی که تو را به گونه ای دیگر به تو نشان می دهد ومن تنها سکوت می کنم . از موانع سر راه ازدواجتان می گویی ومی پرسی نمی خواهی چیزی بگویی؟ می گویم دوست داشتن قدر عجیبی دارداگر تو بخواهی واو بخواهد هیچ چیز تاب برابری با این قدرت را ندارد. می گویی کنارش خوشبخت می شوم. می پرسم : او هم؟ می گویی خوشبختش می کنم!
سکوت می کنم

تابستان 84- مشهد
تو هنوز نگاهت برق دارد.مریم هم. پر شور وحرارت حرف می زنی وجمله هایت را مریم تکمیل می کند یا هر از گاهی جمله ای به عنوان بدل توضیحی حرف هایت می آورد. از خواب های مشترکتان می گویید ومن یاد گنجشک کتاب داستان کودکی ام می افتم که با بقیه دوستانش شب ها خواب مشترک می دید وفکر می کنم شما به پاکی وسادگی گنجشک ها رسیده اید. از دوست داشتنتان می گویید از اتفاق های این یک ساله وطعم گس ماه عسل این روزهایتان
خوشحالی خوشحال می شوم ومی شوی یکی از استثناهای ذهنم!


زمستان 85- مشهد
سرم را به ظرف ها وپذیرایی ودرست کردن سالاد گرم می کنم تا قناری مچاله نگاه مریم را لابلای شوخی های تلخ تو نبینم که دارد جان می دهد...
مریم به اندازه یک سال ونیم حرف دارد.اما من نمی خواهم بشنوم . دلم شور می زند برای ماهی قلبم. تو حواست نه به ماهی هاست نه قناری ها.....
قناری مچاله نگاه مریم التماسم می کند.....
چند ساعت بعد جنازه ماهی دلم را لابلای خاطرات سقط جنین واتهام قتل از سوی تو و استعفای مریم از کار وخستگی هایش از روزمرگی وچارچوب وحصار... لابلای ظرف های چرب وآشپزخانه کثیف وتفاله های چای پیدا می کنم.
تو همچنان حواست نه به ماهی است نه به قناری نه صدای شکستن استثنای ذهنم را می شنوی ونه مویه های ماهی های عزادار قلبم را!!!
سکوت می کنم


وخدای مهربان کعبه
تو بی تابی من هم!خدای کعبه با دل تو چه کرده است دختر باران؟؟؟!!!
من دیوانه ام وتو خوب کسی را انتخاب نکرده ای برای آرام کردن قلبت آن هم درست بعد از دعای عرفه بعد از فیلم ابراهیم!
قلبت را به او بسپار دختر باران او که مسئول همه ماهی های بی تاب قلب کوزه هایش است.....باورم نمی شد ! باورم نمی شد که خدای با ابهت کعبه اینگونه لبیک بگوید!
ظهر بود . یک ظهر داغ! المیرا دوباره مانعم شده بود برای رفتن. نگران جسم مریضم بود. اما آن روز دلم پی تو بود دختر باران .پی تو!باید می رفتم.
غسل کردم به جای تو: اللهم طهرنی وطهر لی قلبی..!
لباس های سفیدم را پوشیدم به جای تو !
نمی دانم چرا قلبم در چشم هایم می تپید . به مسجد الحرام که رسیدم می دویدم. نمی دانم چرا! از آداب ورود آهسته گام برداشتن است وتسبیح وتکبیر گفتن. اما من می دویدم ونمی دانستم او را باید به چه قسم بدهم...
ظهر بود .یک ظهر داغ دختر باران!سرم گیج می رفت از انرژی زیاد کعبه ونوری که چشم هایم را می زد. شروع کردم .از حجرالاسود: دست خدا بر روی زمین! دست راستت را بلند می کنی وبا دست خدا بر روی زمین پیمان می بندی که تو تنها تو پروردگار منی ! که تمام قلبم مال تو! که قول می دهم رابطه های اعتباری و مجازی ونسبی مرا دلخوش نکند مرا سرگرم نکند مرا غافل نکند که قول می دهم گم نشوم دستم را از دستانت بیرون نکشم در شلوغی پر از ازدحام خاکستان...که شهادت می دهم به یگانگی تو که تنها تو خدای قلب منی وبازگشت من به سوی توست خدای باصلابت کعبه....الله اکبر ...الله اکبر...الله اکبر کبیرا ...وللله حمد بکره واصیلا......کعبه سمت چپ توست. نباید شانه بگردانی. باید دقیقا قلبت به سمت کعبه باشد...خدا با قلب تو کار دارد....نترس! قلبت تاب می آورد چنین انرزیی را ! اولش فکر می کنی که کوچک است وتاب نمی آورد.اما او به خوبی می داند که چه باید وارد آن شود. او مشتاق ومنتظر است. کعبه جا می شود در قلبت! یا قلبت در کعبه! باید جا شود. این قانون قلبت است وکعبه! می چرخی....هر چه می خواهی می توانی بخوانی..می توانی جوشن کبیر بخوانی : یا من یعلم مراد المریدین یا من یعلم ضمیر الصامتین...می توانی مجیر ویستشیر بخوانی: سبحانک یا رئوف تعالیت یا عطوف اجرنا من النار یا مجیر.... می توانی مناجات حضرت علی (ع) بخوانی :انت الدلیل وانا المتحیر وهل یرحم المتحیر الا الدلیل؟؟!!...می توانی غزل بخوانی: ای راحت و آرام دل مستان سلامن می کنند...می توانی شعر بخوانی ترانه بخوانی هر چه که دلت می خواهد بخوانی!!
من قلبت را خواندم در طواف تو ! قلبت را دختر باران!!!
قلبت تمام نمی شد. تند تند می خواندم تا باهفت دور تمام شود. قلبت چقدر طولانی بود ! چقدر طولانی!! چقدر حرف نگفته داشت!! هی می خواندم هی خدای کعبه لبخند می زد. هی می خواندم هی خدای کعبه اشک می ریخت.هی می خواندم هی خدای کعبه نگاهم می کرد..... مرا که می شناسی عجولم وخام! بلند تر می خواندم. می گفتم : می شنوی؟ او آرام نگاه می کرد وچشم هایش را به علامت " بله می شنوم" آهسته می بست. مرا که می شناسی بی صبرم ونق نقو! بلندتر می خواندم قلبت را و داد می زدم: کجایی خدای کعبه؟می شنوی؟ او گفته است از دست خدای عربستان هم کاری بر نمی آید... تو خدای کعبه ای ! می شنوی؟
شانه ام را کمی منحرف شده بود آرام صاف کرد به سمت کعبه و با سر انگشت اشک هایم را پاک کرد وگفت:آرام باش ! می شنوم. تو کارت را بکن.تو تنها بخوان! اقرا!! بخوان قلب دختر باران!! بخوان !! می خواهم بشنوم. ومن باز می خواندم. هی می خواندم هی اشک می ریخت. هی می خواندم هی لبخند می زد. هی می خواندم هی اشک می ریخت. لباس های سفیدم خیس خیس شده بود از اشک های خدا...
خانه خدا همه راحتند.می توانی بلند بلند حرف بزنی وبلند بلند گریه کنی بی آنکه کسی بد نگاهت کند. آنجا فقط تویی واو ....او وتو... تو واو....ومن همچنان خواندم . قلبت هنوز تمام نشده بود که دور هفتم تمام شد. حج قانون دارد. فقط باید هفت دور بچرخی . نه یک گام بیشتر نه یک گام کمتر. از جمع طواف کنندگان خارج شدم. باید نماز طوافت را می خواندم. درست پشت مقام ابراهیم. جایی که اولین بار ابراهیم بعد از اتمام کعبه ایستاد وخدای کعبه را نماز را برد. درست روبروی در کعبه! زانو هایم تاب نداشت....
ظهر بود. یک ظهر داغ دختر باران!خواستم نیت کنم ونماز بخوانم گفت : اقرا...اقرا...اقرا...!!! گفتم :بس است چقدر می خواهی بشنوی؟ چقدر می خواهی بشنوی قلب دختر باران را؟ بگذار خودش بخواند. بس است! نمی دانی طواف قانون دارد؟ خودت گفته ای هفت دور و بعد نماز طواف. بس است! و او هی می گفت :" اقرا...اقرا...اقرا!!!" مستاصل شده بودم. زانوهایم تاب نداشت .ظهر بود. یک ظهر داغ! داد می زدم سر خدای کعبه: بس است! اصلا چرا من؟ نمی بینی کوچکی ام را؟ نمی بینی این همه ضعف وناتوانی جسمم را؟ روحم دست کمی از این جسم خراب ندارد. دست از سرم بردار! نمی توانم! بس است! تو را به حرمت کعبه بس است! نمی توانم!
واو هی می گفت : اقرا!!!اقرا!! اقرا!!!
خدای کعبه عاشق شنیدن است دختر باران! عاشق شنیدن!! عاشق اینکه کسی برایش بخواند. هی بخواند وبخواند وبخواند....
دختر باران! بگذار خرابت کند تا آباد شوی! بگذار خالی ات کند تا پر شوی! تاب بیاور! تاب بیاور درد عظیم شکافتن خاک سیاه را تا جوانه بزنی! سبز شوی....تاب بیاور تا بروی. تا بروی وقلب ناتمامت را برایش بخوانی .اصلا شاید باید از اول بخوانی. شاید اصلا از خواندن من خوشش نیامده باشد ... باید بروی وبرایش بخوانی .هی بچرخی وبخوانی ...هی بچرخی وبخوانی...
دختر باران از امشب تا لحظه ای که رهای رها در شجره از همه می بری وبه اصل حقیقی ات می پیوندی این غزل را بخوان:
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه او گشتم واو برد به خورشید مرا
جان ودل ودیده منم گریه خندیده منم
یار پسندیده منم یار پسندید مرا
کعبه منم قبله منم سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد وبوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد دیدمش ودید مرا
......

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کن
کوچه سراسر سفید است.وبا "سلام خدای گل گلی صبح های جمعه "من از خواب بیدار می شود. هیچ رد پایی روی برف ها نیست : من ویک سفیدی طولانی بکر ونو وخدای مهربان صبح های جمعه
فردا عرفه است همسفر! تمام کوچه وخیابان واتوبوس را به عرفه فکر می کنم. به سال گذشته که برف باریده بودوما امتحان " حافظ" داشتیم. یک بیت من می خواندم یک بیت تو یک مصرع من یک مصرع تو وسرانجام یک غزل را باهم می خواندیم. یادت می آید همسفر؟آن موقع نه من لباس سفید احرام داشتم نه تو!نه من کعبه را دیده بودم نه تو! نه من جبل الرحمه را تجربه کرده بودم نه تو! نه من دور خانه اش چرخیده بودم وغزل خوانده بودم نه تو! نه من آغوش محمد رحمه للعالمین را بیخود شده بودم نه تو!من وتو هیچ تجربه ای نداشتیم تنها ذوقی موهوم بود که آن روز به تارهای روحمان چنگ زده بود.به یاد می آوری همسفر؟ من وتو با یک مفاتیح دعا می خواندیم من می خواندم تو آرام گوش می دادی وبحث آن دو پیرزن یادت هستکه هر کدام از ظن خود خدا را می پرستیدند ومن وتو به خدای زیبای هر دویشان که یکی بود لبخند می زدیم!بعد چه شد همسفر؟ من بلند شدم تو هم: لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک اصلا می فهمیدیم چه می گوییم؟ نمی دانم! یک خیال دور بود همسفر! یک خیال خیلی دور!!
باورش برایم حسرت آور است که پارسال خدا در کنار امام رئوف آمد وبه تو وبه من لبیک گفت وبه سفره فقیرانه افطاری مان سر زد .باورش برایم حسرت آور است همسفر!
خوش به حال زهرا دختر باران! خوش به حال هانیه !خوش به حال مرد آرام کارمند خدا دختر مقنعه آبی بهار بانوی آبی ها مریم مامان بابا وهمه آن هایی که هنوز کعبه راندیده اند هنوز آغوش محمد رحمه للعالمین را تجربه نکرده اند هنوز صفا مروه عرفات بقیع وبی نهایت تجربه های زیبای دیگر را ندیده اند وفردا خدا به آن ها لبیک می گوید اگر بخواهند فردا می آید سراغ دلشان فردا از خودش از کعبه از جبل الرحمه تا قلب آن ها پل می زند واتفاق می افتد....بیشتر شبیه انفجار است تا اتفاق همسفر!فردا با لباس های احرام دوباره کنار تو به خدای مهربان کعبهکه همیشه جاری وسیال است لبیکخواهم گفت اگر او به من لبیک بگوید... کاش تا فردا ماهی های بی تاب قلبم زنده بمانند همسفر....
سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
جان پر وبال می زند در طرب هوای تو
آتش آب می شود عقل خراب می شود
دشمن خواب می شود دیده من برای تو
جامه صبر می درد عقل زخویش می رود
مردم وسنگ می خورد عشق چو اژدهای تو
خابیه جوش می کند کیست که نوش می کند؟
چنگ خروش می کند در صفت وثنای تو


ای با من وپنهان چو دل از دل سلامت می کنم
از دل سلامت می کنم...
از دل....
سلامت می کنم...
از دل....

تو داری نفس می کشی لابلای تک تک این لحظه ها...توی شلوغی های شور کودکانه شاگردانم...توی نگاه خسته المیرا ومریم پرنده وپرستو وهمسفر وهانیه...توی ترجمه نظریه های ادبی قرن بیستم روسیه..توی داستان دقوقی مثنوی...توی مواضع تقدم خبر بر مبتدا...توی تعریف های زهرا از راهروهای تنگ وتاریک دادگاهی که هرگز ندیده ام وزنی که سیلی می خورد...
تو حتی اگر همه اش آیه های عذابت را بر من بباری حتی اگر بگویی که رهایم کرده ای باور نمی کنم چرا که داری لابلای همه این لحظه ها تکثیر می شوی واگر همه دلم را نه گوشه ای از دلم را آنگونه به یغما برده ای که گاهی آنقدر بی تاب می شوم که...
شیشه های اتوبوس خیس است وتو داری نفس می کشی...







