تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

این روزهای سرد که دلم تنگ است تو هم نیستی..تو هم نیستی....

تو هم نیستی 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:51  توسط نرگس   | 

 

 یا نور

سلام خدای مهربان کعبه

منم! کوزه کوچک کج ومعوج ناصاف سیاه شکسته تو! چقدر می گذرد از آن لحظات پاک؟ از نخستین صبح کعبه؟ شنبه بیستم مرداد ماه ؟ که مشتاقانه دویدم تا کعبه را در آغوش گیرم وبعد ناگاه در آغوش کعبه کشیده شدم...چقدر می گذرد خدای مهربان کعبه؟ منم! حماء مسنون تو!

تو راست گفته ای :"ان الانسان لربه لکنود"

امروز صبح کوچه خلوت را زیر گوشم زمزمه می کنی : نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟؟؟ وقلب تمام ماهی های کوچک دل من از حس گریه می ترکد! با توام خدای مهربان کعبه! صدای مرا بشنو!

می دانم دختر خوبی نبودم.می دانم محرم نماندم...هر روز باید هزار تا قربانی کنم از بس محرمات احرام را مرتکب می شوم...نماز هایم پروانه نمی شوند وذهنم پر است از تصاویر وآدم ها وحرف ها وخرت وپرت ها...دوباره انباریی که در شجره خالی خالی شده بود پر شده است وشلوغ پلوغ.....

باید برای دوختن قاب گلدوزی ام عجله می کردم. نباید گل های کعبه را ودور آیات ودر خانه ات را که با نخ گلابتون دوخته خواهد شد به آخر کار می انداختم.هر چه بیشتر می گذرد جراتم کمتر می شود برای لمس خانه ات. از حسرت گذشته حرف نمی زنم از اتفاق بزرگی می گویم که به واژه در نمی آید: الحاقه  ماالحاقه  وما ادراک ماالحاقه

خدای مهربان کعبه! خودم می دانم چقدر خوب نبودم. جوراب هایم کوتاه است. موهایم بیرون می آید گاهی . دوباره با مرد آرام بد صحبت می کنم. ایمیل های کارمند خدا را جواب نمی دهم . بی آنکه ظرف ها وکف آشپز خانه را بشویم وپذیرایی را جارو کنم می روم کتابفروشی. وبی شمار انتظارهای دوستانم بی جواب می ماند از بانوی آبی ها بگیر تا هانیه والمیرا وزهرا وفهیمه و... پرستو که از آدم دلگیر شود تو می دانی یعنی چی!!! وقلبم... خودم هم نمی دانم این روز ها بر او چه می گذرد....

خدای مهربان کعبه اگر وقت کردی برایم یک نامه بنویس وپایین نامه اگر وقت کردی برایم یک پروانه هم بکش. اگر وقت نکردی اشکال ندارد آخه ذی الحجه نزدیک است وباید دلت پی مسافر هایت باشد....فقط بگذار قلبم در مسجد الحرام کنار قطب انرژی هستی باقی بماند. اصلا نمی خواهد خرده هایش را هم جمع کنی حتی اگر زیر پای اعرابی ها بیاید اشکالی ندارد فقط....فقط...فقط...

ا گروقت کردی بیا وبا نخ گلابتون خانه ات را تمام کن

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:59  توسط نرگس   | 
می گویم: این اختلاف زیاد نیست؟

می گویی:تو شکستی این اختلاف را برای من...تو این کار را کردی...تو شکسته ای...

می ترسم ومی گویم: به خدا من اصلا قصد نداشتم چیزی را بشکنم... من داشتم آهسته با خدای آسمان توپ بازی می کردم....به خدا نمی دانستم این وسط توپ من می خورد وچیزهایی را می شکند...اصلا نمی دونستم تو همین دور و برها خانه داری..به خدا راست می گویم...حالا می شودلطفا  توپم را پاره نکنی وپسش بدهی؟؟...قول می دهم دیگر چیزی رانشکنم...

لبخند می زنی ومی گویی: یا ایها الذین امنو کتب علیکم القصاص!

                                       ***

در حالی که شکسته های قفل زندان بلوطم را جارو می کنم می گویم:

اما من تنها داشتم آهسته با خدای آسمان توپ بازی می کردم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:49  توسط نرگس   | 
امروز می شنوم که آقای یغمایی آخر هفته عازم مکه است.چند ثانیه ای مبهوت می مانم.پس بلاخره نوبت جام او هم فراسید!دیروز وقتی سرم توی کتابم بود آمد وچند شاخه گل خشک اطلسی نشانم داد وگفت : به یاد می آوری؟ گفتم : نه!گفت قبل از سفر حجاز برای من آورده بودی.لبخند کمرنگی می زنم وپیرمرد مهربان می رود.چقدر غریبه شده ام که با من از سفرش نگفته است!!!دلم می خواهد برایش نامه بنویسم.برایش بنویسم :

آنجا خیلی درد می کشی اما باید صبور باشی.صبر قانون بزرگ سفر مکه است.آنجا حتی چند بار دلت می شکند اما باز هم باید صبور باشی.آنجا پر از معجزه است هرکس بگوید منتظر اتفاق نباش دروغ گفته است.آنجا می توانی منتظر اتفاق باشی وآن اتفاق می افتد اما نه در لحظه ای که تو می خواهی که در لحظه ای که او می خواهد.آنجا خودی نباید باشد.حتی عشقبازی نمی شود کرد.آنجا عبودیت است...البیت بیتک.....العبد عبدک....والحرم حرمک....

خودت را باید بسپاری. باید از معادله هایت وحساب وکتاب هایت دست برداری.به خوبی می فهمم که می ترسی.ترس قانون دیگر سفر است.ترس را با تک تک سلول های بودنم تجربه کرده ام.اما هنگامی که هواپیما از زمین کنده می شود تو پرت می شوی در یک نیروی بزرگ وبعد تسلیم می شوی.تسلیم قشنگی است تسلیم شدن های این سفر! وقتی حقی بر تار مویی از خودت نداری...مثل عاشق هایی که توی ادبیات خواندی...آه...

وتنهایی... تنهایی قانون سوم سفر است...تنها می شوی! در سخت ترین شرایط تنها می شوی ودرست در همین لحظات است که کسی تو را ناز می کند....

صفا ومروه بود .شب بود ومن آنقدر مریض بودم که جسمم یاری نمی کرد.  وگم شدم. خودم را گم کردم وسعی....سعی تنهایی...وصدای آن مرد عرب که برایم دو دور دعا خواند...سخت بود خیلی سخت بود....پاهایم یاری ام نمی کرد...غزل می خواندم:

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

بی پا وسر کردی مرا بی خواب وخور کرد مرا

شادان وخندان اندر آ ای یوسف کنعان من

                .....

ای مه زرخسارت خجل مستان سلامت می کنند

ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنند

                 .....

دور پنجم بود دیگر نمی توانستم...به نهایت عجز رسیده بودم ومی دانستم که نمی توانم تمام کنم..بر زمین افتادنم نزدیک بود....کعبه درست سمت چپ من بود...محرم بودم اما حس کردم محرم نیستم.برایش شعر خودم را خواندم:

می پرستمت

می پرستمت آن سان که کوه صلابت را

وتلاطم چشم های تو سیب های سرخ دوست داشتن را

ونبض کسالت های گیج من ابهام دست های اهورایی تو را

وپرستش لحظه ای است که فنا ایستا می شود

وقلب پرستش کننده ....

 

بر زمین افتادنم نزدیک بود...

ودرست از همان سمت چیزی در قلبم دوید

. یادم نمی آید دو دور پایانی چطور تمام شد.هاجر نبودم اما دلم زمزم می خواست.

وتقصیر....بی آنکه نگران خراب کردن موهایم باشم آنقدر کوتاه کردم تا هیچ وقت یادم نرود که روزی....واژه هایم خیس خیسند مسافر خدا....باید بروی تا بفهمی کدامین حسرت دارد شانه های نحیفم را می لرزاند و...

دلم می خواهد از چیزهایی بگویم که تا به حال نگفته ام اما نباید از آن ها چیزی گفت. از اتفاق پر از دردی که جسم کوچکت تابش را نمی آورد.

 ومحمد...محمد رحمه للعالمین سراسر رحمت ومحبت است.اگر آنقدر ناتوان شدی که دیگر شبی نتوانستی بروی روبروی گنبد سبز ومناجات بخوانی ودلت شسکته بود نگران نباش...درست همان شب او می آید هتل ...توی اتاقت..پایین تختت (دستانم دارد می لرزد...مثل شانه هایم ..وقلبم..) وهمه جا پر از نور می شود وآن عطر خوشبو.....فقط باید صبور باشی ...خیلی خیلی صبور..

 

آنجا که بروی تازه می فهمی چقدر کوچکی..چقدر ظرفت کوچک است...آنجا باید بیشتر مبارزه کنی شیطان درست در نهانی ترین رابطه عاشقانه ات رخنه می کند  ودرست در چند قدمی کعبه می خواهد تو را از رحمت خدای کعبه ناامید کند.باید خم شوی وجرات برداشتن سنگ را داشته باشی وبعد پرتاب کنی ...با تمام نیرویی که داری ..با تمام نیروی ایمانت!!

اما خدای کعبه مهربان وگل گلی است.خدای کعبه حتی اگر صبح پایانی تو را از همه چیز محروم کرد وتوی گوشت سیلی زد باز هم گل گلی است. خدای کعبه گل گلی تر از همه چیزهای گل گلی است وتو باید یادت باشد که از روی آن مکعب سیاه باید به سمت خدای گل گلی پرواز کنی برای همین یادت بماند بال هایت را جایی جا نگذاری...... 

                            


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 7:45  توسط نرگس   | 
 

                  

با نامه هایت چه کنم؟ 

نامه هایی که هیچگاه نخواندی شان

دلم اجازه نمی دهد پاره پاره کنم شان یا بسوزانم شان

چون نامت لابلای تک تک کلماتشان نفس می کشد

استاد می گوید: دوست داشتنی که بر سر زبان ها بیفتد به وصال نمی رسد! این یک قانون قبیله ای است .مثل لیلی ومجنون...مثل....    استاد هی مثال می آورد وچیزی از گوشه چشمان دلم فرو می چکد وآرام  نجوا می کند: مثل من وتو

به تو گفته بودم رسوایم نکن.نگفته بودم؟

رسوایی!!!

نمی دانم تو یا من!

تو یا چشمان لو ودل ساده  و روی من!

نمی دانم!

با نامه هایت چه کنم؟؟؟!!! 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 7:8  توسط نرگس   | 
خیالت می آید لابلای ترجمه نظریه های ادبی قرن بیستم روسیه وهی سر به سر قناری دلم می گذارد.به چشم های خیالت لبخند می زنم ومی گویم: لطفا برو باید ترجمه کنم . خیالت دل بازیگوش مرا می شناسد ودور من هی می چرخد وتاب می خورد لابلای موهایم. موهایم که آشفته می شود تکه ای  را پیدا می کنم که از بقیه موها کوتاه تر است.گویا زمانی در مروه تقصیر شده است.خیالت خوب می داند چگونه باید قناری دلم را هوایی کند. آهسته زیر گوش دلم می گویم :تو بچه خوبی باش ونرو...تنهایم نگذار..تو باید آرام کنار من  وقتی ترجمه می کنم حضور داشته باشی  ....

خیالت بلند می خندد وقناری دل بازیگوش من با نگاهی ناچار در پی ات راه می افتد وتو می روی وقناری دلم را با خودت می بری وفکر نمی کنی این روزها من بدون قناری دلم چگونه زندگی کنم!!!!!

                                          


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 7:14  توسط نرگس   | 
هر بار که پستی می زنم قول می دهم که آخرین نوشته باشد از این حس وحال که به قول عزیزی حوصله مخاطبانم سر رفته از این یکنواختی اما....

امروز را قول می دهم آرام باشم وبه هیچ وجه اشک نریزم. می خواهم بروم مهمانی.مادر می گوید :"پیراهن قهوه ای ات را بپوش" می گویم تا روی زانو است. امروز آنکه المیرا منتظرش است به مهمانی اش می آید وجلوی او خجالت می کشم.مادر زلال تر از همیشه باور می کند که "کسی می آید"

دامن بلند سوسنی ام را می پوشم وسعی می کنم آنچه که قلبم را بی تاب می کند به گوشه گنگی از پستو های ذهنم بفرستم. لباس احرام را جرات نمی کنم بردارم. محرم شدن آداب دارد.رفتن هم آداب دارد...برای اینکه آنچه بی تابم می کند مرددم نکند باشتاب سوار تاکسی می شوم ومی آیم.

آنچه قلبم را بی تاب می کند می خواهد رسوایم کند. می رود توی حرف های همسفر:محمد...تب...هذیان مقاومت می کنم .آرایش که کنی بیشتر مجبور می شوی گریه نکنی.به خاطر خط چشم به خاطر ریمل ها وپن کیک ها......     اینها تورا در رودربایستی  قرار می دهند که دیگر گریه نکنی.... آنچه بی تابم می کند می رود توی المیرا وقتی می خواهد بخواند:"فلا تخیبنی ولا تردنی...."والمیرا حل می شود در چیزی وکم کم ناپدید می شود صدایش. ناپدید شدن قانون عشق است.

دارد نزدیک می شود. هم دلم می خواهد لباس های احرامم را تن مادر کنم هم مریم خواهرم.مادر همیشه با گذشت است. مقنعه احرام را برمی دارم. آنچه که بی تابم می کند می رود توی پرستو ومریم پرنده وقتی لباس احرام پوشیده اند.باید بر آنچه بی تابم می کند مقاومت کنم.مریم خواهرم نشسته است. مقنعه را سرش می کنم.آنچه که بی تابم می کند شروع می کند بلند بلند در قلبم به خواندن:"لبیک ....اللهم لبیک...." چشم هایم داغ می شود. التماسش می کنم :"بس کن! خواهش می کنم بس کن! به خاطر خط زیر چشم...به خاطر ریمل ها...به خاطر پن کیک ها...خواهش می کنم.." بلندتر می شود صدایش:"لا شریک لک لبیک...."

"التماست می کنم بس کن...به خاطر المیرا..به خاطر.... تو را به خدای کعبه بس کن!" تا می گویم خدای کعبه قطراتی آمیخته به سیاهی ها فرو می غلتد روی پن کیک ها.....

آنچه بی تابم می کند هنوز دارد می خواند:"لبیک ...یا ولی المومنین لبیک...لبیک یا اهل التلبیه لبیک... لبیک یا غفار الذنوب لبیک..."

تمام می لرزد. چادر را می اندازم روی سر مریم. نمی داند چه اتفاقی خواهد افتاد..نمی تواند بفهمد چه بر سر قلبش خواهد آمد..ذوقش ذوق قبل از سفر است.از اتفاق بعد از سفر نمی شود با او گفت...

شروع می شود.همسفر با لباس احرام....مریم پرنده پرنده تر از همیشه می پرد ودو فرشته گلدوزی جانماز مرا هم با خودش می برد...همه محرم شده اند.همه همه.از ساره وصفیه وسمانه گرفته تا دختر مقنعه آبی والمیرا ومادر واسماء...ومن دوباره جامانده ام.لباس احرامی ندارم که بپوشم.حتی توان پاک کردن سیاهی های روی صورتم راندارم .شروع می شود. آنچه بی تابم می کند درونم هیاهو می کند.صدای خواندن سوره حمد با لهجه عربی من مغلوب آن حس بی تاب را می برد تا خود مدینه تا کعبه...جا مانده ام ..با این لباس ها واین آرایش به هم ریخته خجالت می کشم دور خانه خدا بچرخم ...روبروی محمد بنشینم...

آنچه بی تابم می کند رفته است توی بلوط وهی محکم می کوبد به قفسه سینه ام. تا به خود بیایم همه به رکوع رفته اند.تاب نمی آورم.خودم را توی اتاق کوچک المیرا قایم می کنم ودلم برای خود جامانده ام می سوزد.دلم برای خودم می سوزد که علف های هرز غفلت آرام آرام پیچیده است دور چیزی که شاید جایی جا گذاشته بودمش.فکر می کنمآنچه را که جا گذاشته بودم به زور طناب انداخته ام وآورده امش اینجا ودستمالی سیاهی ها شده است.آفت زده است

به خودم می خندم که برای کسی دعا کنم که لحظه دعا برای دختر باران واقیانوس آرام دعا کرده ام. به سادگی باورم می خندم خنده ای تلخ!وآنچه بی تابم کرده است همچنان بلند بلند می خواند:"لبیک  یا کریم لبیک..." دیگر نمی گویم بس کن...نمی گویم از من چه می خواهی..... کار از کار گذشته است ومن مغلوب شده ام...

                                                   ****

صدای آشنای المیرا می پیچد توی صدای آنچه بی تابم کرده است:" نرگس بیا ! زهرا اومده...

وبعد....

روبروی گنبد زرد

چشم های دختر باران بارانی است

نمی دانم او باریده است یا کسی بر او.... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:18  توسط نرگس   | 

 

 

                       محبوب . معشوق  

 

عکس خانه ات را بزرگ زده اند سر چهار راه.هر روز بلوطم خدا خدا می کند که تاکسی پشت چراغ قرمز بماند ومن بیشتر تو را ببینم.این روزها انگار یک جور دیگرند ومن نمی فهمم حال وهوای بلوط را.

سوزن که بر می دارم که آجر های باب عمره را بدوزم آنقدر دستم می لرزد که نمی توانم.مادر می گوید هوا سرد شده نمی دانی باید چیزی بپوشی؟؟!می گویم تمامم سرد است.باید آنقدر از آفتاب نیمروزی در طواف های داغ بر می داشتم تا این روزها اینقدر سرد نباشم.

دلم غصه دارد .به خاطر ایمانهای انکار شده ام ...به خاطر اینکه تو نوری و وقتی از تو می گویم بعضی از دوست داشتنی هایم انکارم می کنند وگاهی حتی مسخره....اما من دوباره وصدباره وهزار باره دلتنگ توام.دلتنگ لحظه های قشنگ با تو بودن که همه من مال تو شده بود وحقی حتی بر تار مویی از خودم نداشتم وکه می داند اوج غنای این تسلیم را که نه از سر عجز که...

دلتنگ لحظه هایی که تنهای تنها شده بودم اما تنها نبودم.دلتنگ لحظه هایی که ذره بی تاب پر از سوال عصیان گر تو مقابلت ایستاده بود وتو به تک تک سوال هایش جواب دادی.به اینکه چرا این دنیا اینقدر سیاه ونسبی است...به اینکه چرا بی آنکه بخواهم هستم ..به اینکه چرا با هیچ دلیل عقلانی تو اثبات نمی شوی...به جبر ..به اختیار ....به عدل..به مرگ...به تک تک درگیری ها ودغدغه ها...ومن سجده کردم درست در چند سانتی متری کعبه ات ..بی هیچ فاصله ای...ودر کنار من تمام کانت ها ودکارت ها وشوپنهاورها وویتگنشتاین ها ونیچه ها وصادق هدایت ها سجده کردند...سجده کردند...به خدای کعبه قسم سجده کردند

نه سجده ای از سر عجز..نه سجده ای از سر اینکه از دست وپازدن خسته شوی ودنبال آرامشی باشی ولو دروغین...نه سجده ای از سر گول زدن خود...نه...

 سجده کردهمان که روزی به تو گفته بود: نگاه آجری ات

                                              دلیرانه درهم شکست

                                             تمام پل های اختیار را

                                            گفتی باش وبه ناچار شدم

                                            قهقهه هایت

                                           تمام عرش مسکوت را لرزاند

                                          وسرانجام ....هبوط!!!

                                          اکنون ذره ای بی تاب ..

                                         عاصی...سرگردان...

                                   ونگاه آجری ات شانه بالا می اندازد

                                 در برابر این همه التهاب!!!!

نه ! نه نگاهت آجری بود نه در برابر التهاب هایم بی تفاوت بودی ونه ناچار بودم....آه...

یادت می آید:

                 دغدغه های فرسوده فرتوت

                 عصای ناتوانی شان را

                برفرق هیچ های نگاهم

               محکم تر از همیشه می کوبند....

 

سردم است وسرما بدجوری در من لانه کرده.گویا سرما را خورده ام.مادر می گوید سرت هنوز درد می کند؟میگویم تمامم درد می کند.تمام بلوطم درد می کند چون نمی توانم این روند را توضیح دهم .چون نمی توانم به زهرا که دختر باران بود که تخلصش باران بود که باران امضا می کرد بگویم که چطور اگر بخواهد خدای باران بر وب لاگ کویری اش  می بارد...اگر بخواهد... چون نمی توانم آنچه برای زندگی ام اتفاق افتاده شرح دهم.چون از تمام بحث هایی که فکر می کنیم عقلانی است اما سفسطه ای بیش نیست بدم میآید ..چون برایم رنگ باخته....چون حوصله زندگی دادائیسمی ندارم....چون این اتفاق خیلی شبیه مرگ است اصلا انگار خود مرگ است...لحظه لحظه اش ..از بریدن وکندن ورفتن تا سپید پوشیدن وتلبیه گفتن وهیچ کس نمی داند در مرگ چه اتفاقی می افتد تا زمانی که در دل اتفاق قرار گیرد......

عکست را بزرگ زده اند بر سر چهارراه ایمان  ها ودلتنگی های یک بلوط کوچک....

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:29  توسط نرگس   | 

 

اگر کاشف معدن صبح آمد

صدا کن مرا......

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:44  توسط نرگس   |