یا ایها الذین امنوا استجیبو للله وللرسول اذا دعاکم لما یحییکم و اعلمو ان
الله یحول بین المرء وقلبه وانه الیه تحشرون![]()
ای کسانی که ایمان آوردید پاسخ دهید خدا وپیامبر را هنگامی که شما را
می خوانند تا زنده شوید وحیات یابید وبدانید که خدا بین انسان وقلبش
است وهمانا به سوی او باز می گردید.
انفال ۲۴
گوشی روبردار! خدا و محمد رحمه للعالمینش پشت خط مشتاقانه منتظرت هستند. پاشو! گوشی روبردار!...


گل گلی تر از همیشه می شوی
می روی توی من
توی شال آبی ونگاه همسفر
تسبیح بلوری ودعای عهد
صبح های جمعه کوچه خلوت است
می روی توی یک ترانه وبلند
کوچه را شلوغ می کنی
توی حس پر تلاطم دعای ندبه
پشت پنجره
سبز
آبی
نور:
حضور مرد انتظار!
مرد انتظار
خیال آمدن سر قرار
قرار صبح های جمعه
صحن نور را نمی کند
تمام می شوم
وخسته....نه!
همین که هستی نگاه می کنی
کافی است
انتظار دختر شکسته مثل قلب او کوچک است
هستی وحضور تو برای او کفایت است
هستی و....
آه گل گلی !!
قلب من چقدر کوچک است!


آری
حکایت دلپذیری است
لیکن نشاید دل به اسارت دادن!!

از دلتنگی های زهرا ..فهیمه...المیرا...هانیه..طیبه یا از بی خبری هایم از حال پرستو وسارا و زهره...آه!!!
از اتفاق دیروز که ذهنم را رها نمی کند:مرگ همبازی کودکی دوست دبستان ودبیرستان ودوست همین روزهای پدرم!
ومرگ....
وخدای مهربان کعبه که فقط لفظ نیست ..که فقط توی وب لاگ وحرف ومحفوظات نیست که نشود با او زندگی کرد...خدایی با من به کلاس مثنوی می آید...با من زندگی می کند وبه کمک دوست داشتنی هایم می رود...خدایی که دانه دانه آجرهای مسجدالحرامش را که می دوزم به حرمتش محرم می شوم... جدل نمی کنم...قسم نمی خورم... کسی را در ذهنم نمی کشم ...وتلاش می کنم برای پاک شدن روحم وقلبم
وحس تازه این روزهای قلبم....
کاش می شد همه آنچه را که ذهنم را مشت کرده بنویسم!

این هشتمین سالی است که تولدت را تبریک می گویم
اما تو کجایی؟؟؟
دنیا دنیای نسبی است ..هم ما بر نظام تلخ دنیای روزمره واقعیت پیروز شدیم هم شاید نشدیم اما سر فرود نیاوردیم .آوردیم؟؟
دنیای واقعیت عاشق دوری است عاشق فراموشی ..اما من دیگر دغدغه فراموشی ندارم ...من وتو و زهرا بر زمان پیروز شدیم اگر چه بر مکان نه!!
اما تو می دانی ..تو انرژی بزرگ قلب مرا حس می کنی ..بگذار جاده ها وکیلومتر ها قهقهه بزنند صدایش گوش عاطفه ومحبت دوستت دارم های ما را کر نمی کند می کند؟
عزیز دوست داشتنی من !تمام امروز از طلوع آفتاب لحظه لحظه این دوستی هفت -هشت ساله در ذهنم می چرخد ..من و توو زهرا به خودمان ثابت کردیم که مبارزان خستگی ناپذیریم ..بگذار جهان بر ما بخندد مهم نیست مهم دوستی سه نفره ما است...کاش بخوانی ..کاش ...
به یاد می آوری؟ شور ونشاط آن روز ها را..سیاست ورمان و شعر واعتقاد وفلسفه وشریعتی وعرفان وبحث وبحث وبحث......
روی پشت بام دبیرستان رفتن ..ترقه انداختن پشت مدرسه...درس خوندن...تیم سه نفره هندبال در برابر تیم ده نفره بچه ها وما همیشه پیروز بودیم....شعر های من وزهرا..نیمکت وغروب های پاییزی...اعتقاد من وزهرا به نچیدن گل....عکس فوری...کلاس های المپیاد...باران وزیر چتر نرفتن و... کنکور...رفتن زهرا وبی تابی های من وتو...جشن ورودی...غذاهای سلف....وحس عمیق وممتد دوست داشتن...
اگر چه خیلی گذشته است بر ما اما سیب های سرخ دوست داشتنی که برایت می گفتم هنوز سر جای خودش هست...هنوز
سارای دوست داشتنی ام بیا وسهمت را از سیب ها بگیر!
دعا می کنم ..زیاد دعا می کنم که کنار مصطفی تا همیشه خوشبخت باشی ....
خوبم تولدت مبارک![]()
![]()

دلم تنگ آن شهر نورانی است
دلم تنگ آن شور روحانی است
دلم تنگ مولای مولای تو
دلم تنگ وبی تاب مهمانی است
سحر های سبز مدینه واوج
دلم تنگ نور وچراغانی است
نگاهم وقلبم اسیرند وگیج
دلم تنگ چشمان بارانی است
خدا وطواف ودعاهای تو
دلم غرق اندوه طولانی است
.......

انگار جایی جا مانده ام. تکه بزرگی ازروحم جایی جا مانده است وهر چه سعی می کنم خودم را بکشانم به این سمت امکان ندارد.کنار مرد مبهم بیشتر می فهمم چقدر گم شده ام. حواسم را هر کار می کنم نمی آید پی حرف های او و نمی دانم چگونه خودم را تشریح کنم.خودم که جا مانده معلوم نیست چه بر سرش دارد می آید در چه استحاله ای است که دیگر نمی توانم شرحش دهم....
می روم دوباره سینما ولبیک های ابراهیم را اشک می ریزم:
لبیک ....اللهم لبیک....لا شریک لک لبیک...
خدایا ! داستانت را برایم روشن کن!
آتش طوری بفرست که راهنمایم باشد!
دیر گاهی است که کفش هایم را در آورده ام به انتظارت ...

یک چیزی می دود در گردش خونم و تپش قلبم را به خوبی حس می کنم مثل روزی که یک زن عرب رویش سوره حمد خواند وقلبم خمیازه کشید ..رشد کرد....
باب ملک فحد را که تمام می کنم ذوق دوختن آجرهای باب عمره را دارم وحالا که باب عمره هم تمام شود می ماند گل های نیمه تمام کعبه! اینجا دیگر واقعا وقعا خدای گل گلی می شوی!
بعدش با نخ های گلابتون دور آیات پرده کعبه.......بعدش......تمام می شود؟؟؟ نه! نگو که تمام می شود!! بعدش؟ بعدش.....بعدش.....بعدش.....ابراهیم واسماعیل بعد از آنکه تمام کردند دعا کردند: ربنا ...ربنا....
ابراهیمی هست که برای دستان کوچک من که کوک های نامرتبی زده است وبرای قلب پر تابم دعا کند؟؟؟

کوه
زمین
در سینه حبس دوباره نگاه مبهوت فرشتگان سوال آلود:
خدا با مسجود ما چه معامله ای دارد؟!
خدا: بگو! چه می خواهی؟
انسان:من...من ...چه باید بدهم؟
-نترس ! در تجارت با من زیان نیست! همه مال تو!زمین....بهشت...اختیار...واز همه مهم تر ملاقات با من! دیگر چه می خواهی؟
-من...من...چه باید بدهم؟
-تمام قلبت را! تمام تمام قلبت را!
انسان سکوت می کند
-این همه تعلل برای چه؟ نگفتم تجارت با من بی زیان است؟ دستانت را بیاور بالا مسجود فرشتگانم تا ببینم تمام قلبت را!
ولحظه های بعد دستان مردد انسان با تکه های کوچک وناچیزی از قلبش بالا می آید
نگاه خدا فریاد می زند:
ویل للمطففین!!! فاین تذهبون؟؟؟

امروز از سر کلاس مثنوی فرار می کنم از بس حرف ها وتاویل های مزخرف می شنوم ونمی دانم چرا گریه می کنم ومی روم نماز خانه وبی وضو نماز می خوانم وبه خدای مهربان کعبه می گویم که مراقب قلبم باش واصلا هم مهم نیست که وضو ندارم دلم برای خدای رهای کعبه تنگ شده است...خیلی هم تنگ شده است خدای فارغ از همه این بحث های احمقانه ...آفرین به شمس که به مولانا گفت باید از همه این ها بیزار شود
چقدر از تاویل بدم می آید ...
وحرف.... چقدر آدم می تواند حرف بزند!
ومن چقدر از مرغ های ماهی خوار می ترسم.....

وچشمه های امید به سوی تو را سرشار
ویاری جستن به فضل تو را برای هر که امیدوار باشد آزاد
ودرهای دعا را در آستانت برای فریاد کنندگان باز می یابم
و می دانم که تو برای امیدواران در مقام اجابتی
دعای ابو حمزه ثمالی
خدایا! خدایا !همان طور که مرا در این سه روز لبریز کردی وپر از آرامش تمام دوست داشتنی هایم را نیز لبریز کن وپر از نور وآرامش!!!









