تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

 

قانون خدا با قانون های من متفاوت است

قبول خدای آبی ها!!!!قبول!!!قبول!!!

هر چه هستی باش اما کاش....

نه جز اینم آرزویی نیست

هر چه هستی باش اما باش!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 17:3  توسط نرگس   | 
علی تنهاست در یک قوم گمراه

زبانش را که می فهمد به جز چاه؟

علی مولای مظلومان عالم

بگو از نا رفیقان چون بنالم

از آن روزی که سر در چاه کردی

مرا از درد خویش آگه کردی

طنین ناله در افلاک افتاد

تمام آسمان بر خاک افتاد

                          تمام آسمان بر خاک افتاد....


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 11:41  توسط نرگس   | 
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد

بگذر بدین حوالی که جهان به هم بر آمد

                                        بگذر بدین حوالی....

                                            بگذر بدین حوالی....

                                                  بدین حوالی...


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:54  توسط نرگس   | 
تو می آیی ودور سفره سبز با لبخندی که غرق می کند مهمانان را در آرامش می چرخی

تو می آیی ومی روی درست وسط سفره سبز وبر سر همه مهمانانت  در شب تولد شکلات می پاشی آنگونه که المیرا در مدینه می خواست ونشد

تو می آیی ویک چیز موهومی در سینه تک تک مهمانان محکم به دیوار می کوبد ویک بغض ناشناس می نشیند در خلوت دانه دانه مهمانان شلوغ

تو می آیی ومی روی توی دستان سارا وآنقدر محکم به دف می کوبی که سیلی می زنی به روح خواب زده ام وانگار این همه بی تابی نا مفهوم بعد از سفر را پیوند می زنی به یک جاده آرام پر از نور.....آنقدر محکم به دف می کوبی وغزل می خوانی که سارا را بی تاب ودگرگون می کنی وسارا می شود یک حس گنگ ناشناس عالی!!

تو می آیی ومی روی در غم ناشناخته چشمان آرام رویا وقتی که آواز می خواند ومتلاطم می کنی همه دل ها را وقتی پرستو می خواند:ای بهار دلنشین.....وبعد همه چیز خیس خیس می شود ومی روی توی لبخند حاکی از مسرت وصف ناشدنی المیرا که تمام خستگی طولانی اش را محو کرده...

تو می آیی ومی نشینی ته ته ته شیرینی حلوایی که مریم پرنده درست کرده است

تو می آیی وبه تک تک آن ها که آرام وساکت وبی ادعا آمده اند وتند تند کار کرده اند وظرف شسته اند وزمین آشپزخانه دستمال کشیده اند وخرید کرده اند وهی بی سر وصدا خسته شده اند وباز هم کار کرده اند سر می زنی

تو می آیی و .....

تو می آیی و...

تو آمده ای ومن اگر به تک تک رویا هایم بی اعتماد باشم به خواب هایی که تو در آن ها هستی هرگز نمی توانم شک کنم ای باور شیرینم!.....


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 8:44  توسط نرگس   | 
واعتصموا بالله        به الله چنگ بزنید

هو مولاکم            او سرپرست ومولای شما است

فنعم المولی         پس چه نیکو سرپرستی

ونعم النصیر           وچه نیکو یاری گری

حج ـ۷۸

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:58  توسط نرگس   | 
به یاد شب های داغ مسجدالنبی در کنار مریم پرنده المیرا وآسیه:

ای جلوه حبل المتین

برتر زاسرار یقین

باور کن این دلخسته را

آه ای محمد ای امین

رویای شور انگیز شب

عشقت به جانم کرده تب

ای مصطفی ختم رسل

نامت نمی افتد زلب

ای از تبار مه رخان

هم در زمین وآسمان

بر ضجه های بی امان

گاهی کلامم را بخوان

      ......


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 10:36  توسط نرگس   | 
مولای یا مولای

انت الدلیل وانا المتحیر

وهل یرحم المتحیر الا الدلیل؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:35  توسط نرگس   | 
نگاه می کنی

 آنگونه که انگار چیزی می خواهد در من شروع شود

می گویی :دوستت دارم

می گویم :مرا پرتاب نکن

می خندی ومی گویی :پرتاب نمی شوی پرواز می کنی!

ــ پر پرواز ندارم پرتابم نکن

ــ کافی است دست هایت را به من بسپاری پروازت می دهم

جسارتت چند قدمی بر تردیدم غلبه می کند

حالا درست بر بالای پرتگاه

و تو آماده پرواز

نگاهم به پایین دره گره می خورد:

باد لابلای اسکلت های پایین دره آواز می خواند

و تو آماده

و من.....

دست هایم راپنهان می کنم

می گویم از داستان مرغ ماهی خوار وماهی ها چیزی می دانی؟

قهقهه می زنی

اسکلت های پایین دره می لرزند!


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:50  توسط نرگس   | 
چند روز است صحبت از مهمانی بزرگ خداست. من هم مثل پرستو همه امیدم به این مهمانی است.این روز ها خیلی منتظر کارت دعوتش بودم. اما هنوز کارت دعوتی دریافت نکرده ام.این روزها هر وقت در خونه با دو زنگ ممتد به صدا در می آید می دوم پایین شاید خدا کارت دعوتم را فرستاده باشد.اما هیچوقت مخاطب مرسوله پستچی نبوده ام.آخرین بار زمانی بود که گذرنامه ام را آورده بود.آن روز واقعا پستچی پستچی خدا شده بود.دو زنگ ممتد پایان داد به انتظار پر التهابم وبعد تمام پله ها را با چادر گل گلی سبز دویدم وبعد..پستچی به من گفت :"اگر خدا دعوتت کرده باشد حتی اگر گذرت نمی آمد باز هم می رفتی وبالعکس اگر...چرا نگرانی؟ تو معنی توکل را می دانی؟؟..."آنقدر گل گلی شده بود که مرا بارانی کردودیگر از حرف هایش چیزی یادم نمی آید.نمی دونم چطوری رسیدم به اتاق کارمند خدا...حتی در پاکت را باز نکره بودم  وکارمند خدا این کار را کرد

آه.....

این روزها با هر زنگ تلفن درونم غوغا می شود شاید وقت نکرده باشد برایم کارت بفرستد تلفنی دعوتم کند اما...

این روزها حتی در بکس میل هام دنبال رد پای دعوتش می گردم..در کامنت ها...در پیام های دریافتی موبایل مریم..در...

من هنوز منتظرم....هنوز منتظر

ای خوشا روزی که ما معشوق رامهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دردی است بر دل های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

                         ..... 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:53  توسط نرگس   | 
خدایا سهم روزانه من از تو چقدر است؟

چند روز است یادم رفته است بیایم وسهمم را بگیرم

حالا علایم حیاتی روحم ضعیف شده است

می شود معوقه هایم را هم با سهم امروزم بپردازی؟


+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:38  توسط نرگس   |