تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

وقتی این آخرین روزپایانی تابستان هی روی روحت کش می آورد وتو هی حوصله زندگی کردن نداری وهی دلت برای چیز موهوم بی وازه ای تنگ است وقتی حس می کنی از اینجا خسته شده ای وکسی حاضر نیست دلتنگی ات را بشنود  دلت می خواهد بروی توی نقاشی کاشی آبی پرستو. آنجا خیلی خوشبختی! یک کاشی آبی که وسطش یک پنجره است.هوای پشت پنجره آبی آسمانی است. آنجا یک گیاه را می بینی که قد کشیده است تا خورشید واز خورشید هم بالاتر رفته است.آنجا انار هست ماهی هست دو تا ابر هست یک ماه هست یک خورشید وپنج تا پروانه هم هست.

زندگی در کاشی آبی پرستو خیلی خوشبخت است!

                                      خیلی خوشبخت! 


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 9:36  توسط نرگس   | 
من چه گویم که تا یک غروب جمعه در مسجد شجره با لباسی سراسر سفید روی زمین ننشینی وآن الله بالای مناره که در دل آسمان است دل تو را به بازی نگیرد وصدای گریه های همسفری هایت را نشنوی که می ترسند لا لبیک بشنوند وحال دگرگون روحانی را نبینی وبعد شهابی از دل آسمان نیاید ودر قلبت ننشیند ودلت را آرام نکند که"هله نومید نباشی که تو را یار براند " وتو را مطمئن نکند که به انتظارت نشسته است وبعد یا ارحم الراحمین خطابش نکنی وبا الله اکبر اذان شروع نکنی به گفتن "لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد والنعمه لک والملک لا شریک لک لبیک..."نمی فهمی حس سرشار وپر شور محرم شدن یعنی چه!

من چه گویم که تا تو درسکوت عمیق شب در اتوبوسی با مسافرانی سرتاپا سفید نباشی وآن اتوبوس دل صحرای آرام تپنده را به سمت آسمان نشکافد در حالی که تو مطمئن هستی که در انتهای این جاده یک حقیقت زنده وجود دارد واقیانوسی آغوش باز کرده تا تو را در خود جای دهد وهمه تشویش ها ونگرانی ها وسوال های بی جواب ودویدن های بی حاصل وفلسفیدن های پوچ را در خود حل کند نمی فهمی احساس سبکی وغنای حضور در لباس احرام در آن صحرای آرام تپنده که پایانش کعبه مقصود است یعنی چه! تو نمی فهمی احساس یک پرواز واقعی یعنی چه وتو نمی دانی آرامش مطلق داشتن در آن لحظات عمیق شب که آسمان آبی است وماه روشن چقدر چقدر چقدر مسرت بخش است به طوری که آرزو می کنی کاش این لحظه تا ابدیت کش بیاید وبعد در لامکانی حس روحت متکثر شود. تو نمی دانی چقدر.... کاش می توانستم برایت توصیف کنم. کاش.. چقدر غیر ممکن است وصف ماه بالای کعبه وصف شب های عمیق مسجدالحرام   وصف صبح های سرشار کعبه  وصف طواف های ظهر های داغ که هی بچرخی وحس کنی باید آنقدر آفتاب  بر تو بتابد تا جوانه زنی  واز همه بالاتر وصف لحظاتی که تو پرده خوشبوی خانه خدا را ناز می کنی وتنها به او می گویی:"خدای گل گلی من!" واو تو را عمیقا در آغوش می گیرد وآن وقت یک انرژی فوق العاده بزرگی در قلبت می دود وتو خوب می فهمی معنی حرف ویکتور هوگو را که"قرار گرفتن یک بی نهایت کوچک در برابر یک بی نهایت بزرگ" وتو که آن همه کوچکی فقط در آن لحظه حس می کنی که بی نهایت شده ای وخدا می رود در تو و تو می روی در خدا و...

می بینی وقتی بخواهی آن لحظه های عمیق را توصیف کنی می رسی به همین شطحیه هایی که عقل دنیای مدرن تسخر می زند به آن

                                    من چه گویم یک رگم هشیار نیست!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط نرگس   | 
این قصه عجب شنو از بخت واز گون

ما را بکشت یار به انفاس عیسوی

                                             به انفاس عیسوی

                                                                          به انفاس عیسوی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:26  توسط نرگس   | 
خودم را بر می دارم می برم توی خیابان های شهر اما او هی نق می زند.هی دستش را از توی دستم می کشد بیرون .دستش را محکم تر می گیرم ومی گویم :"به یاد نمی آوری؟اینجا خیابان های شهرت است .چرا غریبی می کنی ؟آروم باش!"دوباره بهانه گیری ها وغر زدن هایش شروع می شود.

دست خودم را می گیرم ومی برم سازمان مرکزی دنبال کارهای ثبت نام ارشد.او آنقدر نق می زند که اعصابم به هم می ریزد وکارها را نیمه تمام می گذارم وبرش می گردانم خونه!

خودم را می برم توی آشپزخانه وشروع می کنم به درست کردن کیک شاید ذوق زنانه کمی ساکتش کند. می زند همه چیز را خراب می کند ومن کم کم عصبانی می شوم.

خودم را می برم کنار میز تلفن وشماره دوستانی را که این روزها از تماس نگرفتن هایم دلگیر هستند می گیرم. سیم تلفن را می کشد وتلفن راقطع می کند. دیگر کلافه شده ام .دیگر کلافه می شوم.اخم می کنم ومی آیم پشت میز چند کلمه ای می نویسم .باید روی مقاله ای که این همه وقت معطل مانده است کار کنم.خودم می آید وتمام صفحات را خط خطی می کند.خودکار را پرت می کنم وسر خودم که هیچی نمی فهمد ومثل یک کودک عاصی پرورشگاهی شده داد می زنم .خودم یک گوشه می نشیندوگریه می کند.نمی دانم به خاطر دلسوزی یا به خاطر این که اعصاب شنیدن صدای گریه ندارم ازش دلجویی می کنم ودستش را می گیرم ومی برم توی وب لاگ

با لحنی تحکمی می گویم:" حالت خوش شد بلوط سرگردان؟گفته بودی که آرام شده ای ...گفته بودی که بعد از سفر بلوط آرام خطابت کنم چته؟؟!"

هنوز دارد گریه می کنداما آرام.مثل اینکه چیز هایی می گوید درباره دلتنگی وآرامش و وطن که هیچ نمی فهمم. می گویم:" روی پست جدید کلیک کن! یاللا! زود باش وهرچه دلت می خواهد بنویس!دیوانه ام کردی..از زندگی انداختی ام..همه زندگی ام را بهم ریختی ... زود باش!" موس را هل می دهد. سرش را بر می گرداند.موس راسمت خودم می آورم وروی پست مطلب جدید کلیک می کنم وشروع می کنم به نوشتن. ناگاه دکمه هایی را نامنظم فشار می دهد وکلمات نا مفهومی می سازد وبعد با عصبانیت بلند می شود ومی رود. داد می زنم:" تو دیوانه ای..تو دیوانه شده ای.. باید تو را برد در یک میدان ناشناس شهر پرت کرد وآمد واز شرت خلاص شد...تو دیوانه ای.."

حالا چند روزی است دیگر خودم را ندیده ام... چند روز است که گم شده است... خدا کند به سرش نزده باشد جای خیلی دوری نرفته باشد ......حالا کجا دنبالش بگردم؟؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:32  توسط نرگس   | 
می خواستم پست جدید "چه بگویم ۳" را بزنم که پشیمون شدم اون دوتای قبلی از مدینه بود واین از کعبه ومکه....یه نفر واسم کامنت گذاشته که در توهمم... به هیچ وجه دلم نمی خواد خدامو انکار کنم...شاید حق با همسفر بود که سکوت کرد ..حق با المیرا است که معتقد به سکوت است  مثه اقیانوس آرام..نمی دونم....

به من چه داده اید ای واژه های ساده فریب؟؟!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:40  توسط نرگس   | 
Flower Shoppe Boca Grande II

 باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم!


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط نرگس   | 
 

ما را که درد عشق وبلای خمار کشت

        یا وصل دوست یا می صافی دوا کند


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:31  توسط نرگس   | 
داشتم پست های قبلی مو نگاه می کردم...لحظه های بی قراری..لحظه های مجهول بی تاب...لحظه نخستی که کارمند خدا  جوانه امید رو تو دلم در برابر تمثال کعبه کاشت..از اشک ها وبی تابی هایی که با همین چند بیت پر می شد:هله نومید نباشی که تو را یار براند...گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟"

حالا آن فردای موعود دیروز شده است!! خدایا تو فکر می کنی من طاقت این خماری کشنده را دارم؟؟؟؟؟

لحظه های نا معلومی که چیزی داشت درونم رشد می کرد..چقدر سعی کردم هشیار باشم..چقدر سعی کردم مانع این حسرت بزگ بشم اما...کدوم هشیاری ؟!!!

لحظه هایی که دنبال گذر نامه می دویدم  ..لحظه های خوف ورجا...شب های پر از ترس..ترس از خدای کعبه..نمی دانستم کعبه را در چنان آرامشی می بینم!

چقدر بارونی ام ..چقدر بی تابم..وهیچی آرومم نمی کنه نه گلدوزی قاب کعبه ..نه اس ام اس های بابایی ونه حتی حرم رفتن....خدایا با کوزه کوچکت چه می کنی؟

تو مثل کارمندت نباش  ..برایم پیام بگذار


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:17  توسط نرگس   | 
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه وبیابان تو داده ای ما را

 

                      شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                        فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:20  توسط نرگس   | 
... وخدای پروانه های دفتر سفرنامه من

.....از چه بگویم برایت که تا نباشی واشک ها وبی تابی های مریم پرنده را نبینی نمی فهمی  خرما فرستادن رسول الله برای مریمی که مسیحش در برابر چشمان ما متولد شد یعنی چه که "ثلاثه لسنه رسول الله"

من چه گویم که تا نباشی واز زیارت روضه رسول الله رفتن جا نمانی وبعد او دست تو وهمسفری هاتو نگیرد وبا نوازش نیاوردتان داخل وبرایت چند نفر رانفرستد که دست هایشان را حلقه کنند که تو با آرامش در آن حلقه نماز بخوانی نمی فهمی دلجویی های محمدی که تاب دیدن اشک های مهمانانش را ندارد یعنی چه!

من چه گویم که تا چند ساعت در آفتاب داغ بعد از ظهر عربستان پشت دیوارهای بقیع منتظر نمانی وشاهد سوختن پوست صورت همسفری ات نباشی وبعد سرگردان تمام بقیع را در حالی که آن چهار بزرگوار را نمی یابی ندوی وبر خوردهای اعرابی که هنوز در جاهلیت مانده اند را نبینی وهمسفری ات در برابر چشمانت بر زمین نیفتد وسوختن قلبش را آشکاره به تماشا ننشینی نمی فهمی بقیع یعنی چه!

من چه گویم که تا نباشی و وشب ها روبروی گنبد سبزش  ننشینی وغزل نخوانی واشک های مریم والمیرا  وآرامش عمیق آسیه را نبینی نمی فهمی شب های پر از آرامش مدینه یعنی چه!

وتا نباشی وسحر ها با صدای آسمانی بابایی پشت دیوار مسجدالنبی مناجات حضرت علی را نخوانی وهی اعراب بابایی تو را دعوا نکنند وشما را پراکنده نکنند نمی فهمی سحرهای مدینه وغربت وبغض علی در مدینه یعنی چه!

من چه گویم که تا مدینه نباشی ودر رحمت محمد رحمه للعالمین غرق نباشی نمی فهمی آرامش مطلق داشتن یعنی چه وچرا آنجا دلت برای کسی تنگ نمی شود وتا معجزه هایی را که برایت اتفاق می افتد با همین چشم سر نبینی باور نمی کنی که مهمان نوازی خدا وپیامبرش یعنی چه!

...........


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11:42  توسط نرگس   | 
                  

    یک نظر مستانه کردی عاقبت

                                       خلق را دیوانه کردی عاقبت


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:42  توسط نرگس   | 
....وخدای مهربان کعبه

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

به من می گویی بگو!

چه بگویم ؟دارم از خواب سکر آوری بیدار می شوم واین هشیاری جز حسرتی عمیق وجا نکاه چیزی برایم ندارد .حسرتی که تمام سلول های بودنم را به آتش می کشد ومرا مجنون دل افکاری می کند که اینجا دلش به جا نیست وغریبی می کند.

اشتباه کردم اگر فکر کردم می توانم شما را از مهربانی ولطافت وعظمت ومطلق بودن همه چیز آنجاآگاه کنم اگر فکر کردم می توانم شما را بنوشانم چرا که جامم را شکست وتشنه تر از هر زمانی ام چرا که

"آن را که خبر شد خبری باز نیامد"

می بینید که باز آمده ام  ومرا خبری نشده است!

چگونه بگویم که تا یک صبحگاه هنگام طلوع آفتاب اتوبوس تو را وارد مدینه نکند وتو در بهت وخواب آلودگی نشنوی "السلام علیک یا رسول الله ! اینجا مدینه است ! " وبعد جسمت تاب نیاورد  وحس نکنی تمام سلول هایت دارد از هم می شکافد نمی فهمی وارد شدن به شهر پر انرژی پیغمبر یعنی چه!

چگونه بگویم که تا چند ساعت بیرون حرم رسول الله نایستی وهی نگویی"ا ادخل یا رسول الله" نمی فهمی ترس از وارد شدن به حرم رسول الله یعنی چه!

چگونه بگویم که تا نباشی وهنگام ورود محمد رحمه للعالمین به تو لبخند نزند ودو لیوان آب به تو ندهد  

ـکه عظمت ومهربانی آن آب از زمزم بعد از طواف هم بیشتر بود ـ نمی فهمی مهمان نوازی محمد مهربان یعنی چه!

چگونه بگویم که تا در دامن پر از آرامشش عمیق ترین خواب زندگی ات را تجربه نکنی نمی فهمی دامان پر عطوفت محمد یعنی چه!

.......نمی شود تمام مدینه ومکه را در یک پست جا داد

من چه گویم؟؟؟!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:18  توسط نرگس   | 
این روزها حال غریبی دارم

اتاقم برایم بیگانه است تموم قاب ها وکتاب ها وعکس هاولباس ها وحتی دست نوشته ها برایم غریبه است

اینجا دلتنگ وغریبم وبی تاب تر از همه روزهای بلاتکلیفی قبل از سفرم اما آرومم چون آرامش مطلق وعمیقی رو تجربه کردم با تموم رنج هایی که اونجا کشیدم اما به مطلق رسیدم

او طنین جام تنهایی است

تار وپودش رنج وزیبایی است

شنیده بودم وقتی اون همه آدم به دیدنت می یان حالت بد می شه ولی من با دیدن تک تک آدمایی که می اومدن دستان نوازشگر خدای گل گلی کعبه را می دیدم .بین آدم هایی که به امیدی به دیدنم می آمدند احساس خوبی داشتم چون بر عکس شده بود ونگاه های مشتاقشون منو یاد خدای مهربون مهمون نواز می انداخت همه شون معصوم وخدایی بودن اما قضیه دلتنگی خیلی فرق می کنه

زلفین سیاه تو به دلداری عشاق

دادند قراری وببردند قرارم

اونجا همه اش رحمت است .همه اش نوازش ودلجویی های مکرر خدای آبی هاست.دیدن کعبه در آرامشی وسیع است وبر عکس آنچه فکر می کردم تاب دیدار را داشتم  چون خدای کعبه همون خدای مهربون روزانه خودمون است وحتی اسلام  اینقدر زنده وعینی می شه برات که فکر می کنی تو  با همین اوضاع نسبی ات مخاطب قرآنی......

من دغدغه تک تک شما را دارم که از این زمزم جوشان بنوشانمتان اما دریغ که از پس این کار بر نمی آیم چرا که اونجا ظرفم کوچک بود

تنها از خدای محمد رحمه للعالمین برای تک تک شما رفتن وتجربه کردن را می خواهم

آمین!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط نرگس   |