وچندان که پای آدمی در گل فرو می شد
پای من در عشق فرو می شد
از دیار محمد رحمه للعالمین می آیم. از کوی دوست از کعبه ی که ابراهیم واسماعیل عابدانه بنا کردند وفرستادگان وبرگزیدگان دوست گردش عاشقانه چرخیدند.
از چه بگویم؟آنقدر شکسته ام که واژه ای برایم باقی نمانده است. گفته بودم نمی خواهم باز گردم اما مرا باز گرداند وصبح وداع به من اجازه آغوشش ودعای وداع را نداد آخرین نگاه آخرین بوسه وآخرین نوازش را از من دریغ کرد
از چه بگویم برایت؟ از سحرهاای زیبای مدینه پشت دیوار مسجد النبی یا از غربت عمیق بقیع که تا نباشی ونبینی وحس نکنی وزیر آن گرمای داغ نه صورتت که قلبت نسوزد ـآنگونه که المیرا سوخت ـنمی توانی تصور کنی غربت چهار بزرگوار در برابر چشمان مغموم محمد رحمه للعالمین یعنی چه!آنها هنوز بغض علی را دارند!
از مهمان نوازی ورحمت محمد رحیم وخدای عاشقش بگویم یا از عروج همسفری هایم؟
از خدای گل گلی کعبه با پرده خوشبویش یا از خرماهای بی نظیر آسمانی خداوند مهربان بعد از طواف های عاشقانه؟
از تکبیر های زنده بابایی در صفا ومروه یا از آرامش عمیق مطلق مسجدالحرام؟
کاش می دانستید چقدر این روزها احساس دلتنگی وغربت می کنم اینجا.
آنجا نیستان واقعی است و دو هفته کودک روحت در آغوش مادر حقیقی اش به خواب عمیق نداشته اش در این چند سال می رود.
از چه بگویم برایت؟مرا به خاطر دست های خالی ام ببخشید
باز آ ببین در حیرتم
بشکن سبوی حسرتم.......
از دیار محمد رحمه للعالمین می ایم
از کوی مهربان دوست.....

هله خاموش که بی گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است
می خواهم بروم .می خواهم بروم ودیگر باز نگردم.دلم می خواهد هیچ بازگشتی در کار نباشد .دلم می خواهد آنجا همه چیز تمام شود.همه بودن من در نفس های کهنه تاریخ.همه چیز تمام شود.
قبلا هنگامی که در مورد مرگ خودم فکر می کردم دلم برای بی تابی ها واشک های مادرم می سوخت بعد پدرم بعد اعضای خانواده ودوستانم...اما حالا می توانم چشم هایم را ببندم .می توانم نگرانشان نباشم در نبودنم. می توانم به قدرت فراموشی اعتماد کنم.فراموشی قوی ترین قدرت زندگی است.
دلم می خواهد بروم ودیگر برنگردم.دلم می خواهد دیگر به دنیای خفه وتاریک وتنگ اینجا برنگردم.هیچ دلخوشیی مرا به این سمت نمی کشد.
دلم می خواهد گوشی را بردارم وبه کارمند خدا بگویم به کار فرمایش بگوید حمائ مسنون او خسته ودلتنگ وبی تاب است. چرا آرامش وسکینه اش را بر قلب او نازل نمی کند؟
دلم می خواهد به پرستو بگویم در شب آرزوها به خدای مهربانش بگوید بلوط سرگردان آماده است برای پا گذاشتن به ابدیتش.
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم







