من می دونم که شکسته ها را هم ترمیم می کنی
خدایا من می دونم که تو بر تموم کوزه هات می تابی
اما گاهی کوزه های کم صبرت بهانه می گیرن وچشم هاشونو می بندن ونمی فهمن که تو بغلشون کردی
خدایا به کوزه های شکسته وکم صبرت بفهمون که تو بغلتن
گاهی....
امروز دوباره کارمند خدا گفت :توکل به خدا
ومن برای اولین بار آرام شدم

چیست؟
چیست؟
ای یگانه ترین یار!
سکوت چیست به جز حرف های نگفته؟
من از گفتن می مانم اما...........

از سیر اتفاق هایی که بی محابا به سراغت می آید
بر سرت می ریزد
هجوم می آورد به تو توی مغزت
به لایه لایه ذهنت
به عمق صداقت کودکانه ات
آنگاه تو در دستان بهت می چرخی
وسرت گیج می رود
تو سیاره ات را می خواهی که با گلت رهایت کنند
گلی که مسئولش هستی
اما آدم بزرگ ها تو را به صلیب می کشند
تو را به صلیب می کشند
می کشند و می آورند به دنیای پر هیاهویشان
آنگاه تازیانه که:
آدم بزرگ باش!
باش!
باش!
من؟؟
سیاره ام کجاست؟؟؟

خرقه تر دامن وسجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه ای باده فروش
گفت بیدارشو ای رهرو خواب آلوده
شستشویی کن وآنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

وقتی نظرات اقیانوس آرام حسن ودختر مقنعه آبی را خوندم بی تاب تر شدم
شما چقدر زلالید!
امروز قصد نداشتم چیزی بنویسم
چون فهمیدم گذر نامه ام حالا حالا ها نمی یاد
چون فهمیدم کارم خیلی گیره
چون خدا از این بلاتکلیفی من حال می کنه
چون کوزه کم صبرش که معنی انتظار رو نمی دونه حالا باید صبر کنه
چون باید یاد بگیره اونو نه تو مکه وکنار اون مکعب خالی که همین جا عاشق بشه
تو "من او" رو خوندی؟
می بینی چطور علی با مهتاب ازدواج نمی کنه تا زمانی که درویش مصطفی بهش خبر بده
تا وقتی که مهتاب رو فقط به خاطر مهتاب بودنش دوست بداره
حالا من کی دوست رو به خاطر دوست بودنش دوست می دارم؟
کی درویش مصطفی منو خبر می کنه؟
ابیاتی رو که حسن برام نوشته تو سرم چرخ می خوره
دیشب همه اش به اقیانوس آرام فکر کردم وحسن
که چقدر نشونه خدا شدن ......
برای تو ای خدا ی اقیانوس آرام خدای حسن خدای دختر مقنعه آبی:
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
چقدر وب لاگم سبک وسطحی شده
اما مهم نیست
آآآآآآآه ه ه!!!

حریم درگه پیر مغان پناهت بس![]()

چیزی شبیه نطفه یک کودک
دارم مراحل رشدش را حس می کنم
درست مثل یک کودک درونم نفس می کشد می خوابد خمیازه می کشد می خندد ومی تپد
قلبش را حس می کنم
رشدش را درست مثل رشد شمعدانی ام می بینم
به خوبی بزرگ شدن وقد کشیدنش را می فهمم
حتی گاهی بر جداره های شقیقه ام فشار می آورد درست مثل ریشه گیاهی قوی
ودر پی آن اخطار تنها شدن را هم درک می کنم
او به من خبری از آینده نزدیک می دهد
که باید بروم وتنها شوم ومجرد
باید دور شوم از همه چیز
از همه چیز همه چیز
حتی کتاب ها ودستنوشته هایم
حتی مادرم
واحساس ترس عمیقی درونم جوانه می زند
ترس از مرگ ورفتن وگذاشتن
ودرک تجربه ای که در موردش کاملا جاهلم
از خدای واحد قهار می ترسم
از تفاوت تصویر خداهای دوره های زندگی ام می ترسم
از خودم که خیلی کمم خیلی کوچک وخام
اشتیاقم برای دیدن دوست شاید صرفا یک ذوق کودکانه بود از قسمت عارفانه وجودم
که هنوز دارمش حتی اگر انکارش کنم
حتی اگر صد ها بار عرفان وفلسفه استیس بخوانم
آ....ه! چیزی درونم دارد رشد می کند
ومن نمی دانم بار دار کدامین موجودم!!!
نور یا ظلمت؟؟؟

بحر الحقیقه ـاحمد غزالی

شعری به چشم های نگاهم عجیب زل زده است
من دست حس ساده بی استعاره را
محکم گرفته ام
وشتاب وار
او را کشان کشان به سوی مرگ می برم
خنجر عجیب تشنه خون است ودست من
مانند آن سروده های نخستین قلب تو
حجمی است مومنانه پر از اعتقاد وحی
......
انگار چشم های خدا هم حس خنجر است
قوچی برون نیامدو....
خنجر برید
قربانی ات قبول!

گاهی کاملا غیر منتظره از مرحله ای به مرحله ای پرش می کنی وبین آن دو مرحله کاملا تفاوت است
حالا در این حس غیر منتظره حالتی خلسه وار دارم
به طوری که هیچی درس نمی خونم اونم حالا که فقط شش روز مونده تا امتحانا
دلم هوایی شده
تموم امروز به ازدواج مریم -مریم مقدس - با خدا فکر می کنم
به این که چطور این اتفاق در زمین افتاد وبه قول دکتر شریعتی مثل گذشته تو آسمونا یا قله کوه پارناس یا جهان رب النوع ها یا.......اتفاق نیفتاد؟ چرا بر روی زمین؟
آه.............دلم می خواهد از روی آن مکعب خالی سیاه به سمت ابهام بشریت پرواز کنم
شاید او که برایم نوشت در دایره زمان اسیر نیستم همچین تجربه ای داشته
لطفا خودتو معرفی کن ای کسی که اسیر دایره زمان نیستی!

بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید.......حکما شیره اش هم مطبوعه......
من او ـرضا امیر خانی

که خجالت می کشد شعر های تلخ اعتراض آمیزش را پاکنویس کند
گاهی انسان کاملا اتفاقی برایش می نویسد :
"لطفا مرا محکم بغل کن"
وبعد ناگاه می بیند که کسی او را در آغوش گرفته
وآرامش های نداشته دوره های تلاطم وبی تابی وسوال های بی جواب وقدم زدن های بی پایان را
یک جا در تک تک سلول های بودنش حس می کند
آنوقت دیگر نمی تواند بگوید مرا پایین بگذار
تا نوشته های قدیمی را برایت بخوانم
آنوقت نوشته های وب لاگ غیر قابل پیش بینی وگاهی حتی کودکانه می شود
واو دیگر رغبت ندارد نوشته های قدیمی را باز گو کند
گاهی...
گاهی خدا آنقدر می بوسدت که دیوانه می شوی!

کفرم همه ایمان شد تا باد چنین بادا
به قول پرستو :وقتی خدا بخواهد کسی را دیوانه کند همه آرزوهایش را مستجاب می کند
آزرو؟؟؟دیری است که چشم هایم را نبسته ام وآرزویی نکرده ام
دیروز دعاها واشک های راحله مرا بی تاب می کرد
دیروز همسفر در برابر تمثال کعبه دلم را تکثیر می کرد
دیروز صدای هانیه مثل چشم های پرستو بود وقتی روبه آسمان گریه می کرد
دیروز کارمند خدا به من گفت کجایی؟....... توکل به خدا!
دیروز خدا در برابر اون تمثال به من بعد این همه وقت لبیک گفت و.....
دیروز قلبم منفجر شد وپرتاب شد به سمت....
ترانه پرستو شاپرک....اصلا همه مسافران خدا راست می گفتند
من دیوانه شده ام!!!!!!

دايره اي كه با سرعت نور دور خودش مي چرخد
احساس سر گيجه ودل آشوبه دارم
زمان...زمان....زمان
چقدر انسان احساس ناتواني مي كند وقتي در دايره زمان اسير است
وقتي درباره زمان هم در زمان مي انديشد
فردا جشن دانش آموختگي است
به مادرم گفتم ديگر تمام شد!

چقدر خوب است........
وقتی بعد ازمدت هادست و پا زدن در دنیای آدم بزرگ ها
ناگاه شبی رویاهای روشن کودکی به سراغت بیاید:
فرشته زیبای مهربانی
دور سرت بچرخد
واز چوب دست بلوری آرزوهایش پروانه های رنگارنگ ظاهر شود
پروانه ها دور سرت دایره وار بچرخند
وتو به فرشته زیبای برفی که لباس حریر آبی آستین پفی دارد
با استکان کوچکی که رویش پر از قلب است
نور تعارف کنی
وخدای بزرگ ومهربان ذهن کودکی ها
تک تک نامه هایت را بخواند
وبرایت باران بفرستد
کاش خدای دنیای نسبیت
برای کودک دیروزش
امروز پیام بگذارد

نگاه های بی اعتبار بودن را
معتبر نساخت
شاید باید کد های جدید ساخت
برای این همه بی اعتباری!

خیلی!
پیرمرد قوزی درگوشه ای از چشمانم قهقهه می زند
حافظه ام سرنوشتی پرومته وار دارد
به طوری که خاطرات مادر بزرگ پدرم را با جزئیات در گوش پدرم نجوا می کنم
و او می خوابد
در دنیای پر چرخش نسبی که بر هیچ چیز اعتمادی نیست
چگونه می توان به تاریخ احمقانه خوابیده در بین آن دو جلد قرمز اعتماد کرد ؟
من پیر شده ام

آی خداوندگار شعر!
منم پیغمبر عاصی شده تو

داده های قلبت
در منفی گوشه مغز من ضرب می شود
وتو خوب نتیجه حاصلضرب را می دانی
ایمان روشنت را قدر مطلق عقلم کن
در حاشیه :هر عددی در قدر مطلق قرار بگیرد مثبت می شود

مرد یک چشم آدامس به دست لنگ می زند
ولب های سیاهش کلمات جویده جویده ای را
با صدایی یکنواخت
به ذهن پر ازدحام من وچهره ساکت مسافران
پرتاب می کند
چشم های خسته ام
فرمان مغزم را اجرا نمی کنندوبر روی هم می افتند
سرم را به پنجره اتوبوس تکیه می دهم
وبه هیچ چیز فکر نمی کنم
نه به زندگی مرد یک چشم آدامس به دست که لنگ می زند با لب های سیاهش....
نه به شرور وهفت نظریه کلامی آن
نه به فلسفه خلقت وچرایی بودن
نه به چرخه زندگی....سیاست...عدالت...مدیریت
نه به سرفه های دیشبم
نه به رساله اقریطون ورابطه عقل واخلاق
نه به سارا ومشکلات وازدواجش
نه به دوست داشتن وعشق وراهیل
نه به تلخی واقعیت ها
نه به تنهایی نوع بشر
نه به خلق الانسان وحیدا
نه به طیبه که دنبال شماره های پرت وپلای خداست
نه به سوال های آشفته دبیر زیست که خدا راگم کرده است
نه به خالی بودن این روزهای زندگی زهرا بودن عشق
نه به وصیت نامه شهیدی که از تلویزیون پخش شد
نه به غم مبهم این روزهای هانیه
نه به مرد آبی ومسیح ومهدی
نه به ساکنان آسایشگاه فیاض بخش
نه به..........
-خانم ایستگاه آخر است

آن سان که کوه صلابت را
وتلاطم چشم های تو
سیب های سرخ دوست داشتن را
ونبض کسالت های گیج من
ابهام دست های اهورایی تو را
وپرستش...
لحظه ای است که فنا ایستا می شود
وقلب پرستش کننده
به تپش های ابدیت پیوند می خورد
آه... آری ای صلابت تمام دوست داشتن های مبهم!
می پرستمت

و من همچنان ذخیره هفت می مانم
وعقلم مادام با اشک ها ومو لانا آرام است:
"هله نومید مباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟"
کوشش نکرده ام چون خدا را می شناسم
ونمی شود جلوی خدا نقش عاشق را بازی کرد
از خدا خجالت می کشم وهیچ نمی گویم تا خودش تصمیم بگیرد
من عاقلم اما کودک دلم زبان نفهم است
برای همسفر هنوز یاس نخریده ام
که در باغچه اش بکارد ووقتی از خانه دوست برگشت
ببیند چقدر بزرگ شده
دلم شور می زندنکند دیر شود
به خاطر کودک دلم میروم فرم گذر نامه می گیرم یاس پیدا نمی شود
فرم پاره می شود
من داد می زنم
مریم گریه می کند ومی خوابد
من نمی خوابم ودیگر مولانا هم نمی خوانم
اما خدا می داند که تا همیشه مسئول آنی است که اهلی اش کرده
مگه نه؟

انگشت هایم را مشت می کنم تا مگر تصورت کنم
در میان حجم بیهوده بودن
وتو چه بی تابانه تیر میکشی!
دیری است که مشت کرده امت
تا بی رحمانه درونت نتازند این خاکیان همیشه کدر
واکنون چگونه تو را به دست های سلیم خاک بسپارم
پیش از آنکه غسل نور کرده باشی؟

آنوقت می آیی سراغ نوشتن ...تنها نوشتن ....گاهی از حس کودکانه ات گاهی از حس خدا گاهی دلتنگی نوع بشر گاهی از درس وهای نخوانده وحتی ظرف های نشسته گاهی از دوست داشتن وگاهی از چرکابه های زهر آلود ذهنت در هر حال فقط نوشتن آرامت می کند
خدای آبی ها تا همیشه این مهربان را از من نگیر







