تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان جایی است

1

می خواهم تا همیشه مشترک این مجله نباشم... می ببینم که تو چند بار برایم از دکه های مختلف سوال کرده ای آمدنش را ... می خواهم مشترک نباشم تا یک روز اضافه کار که چهره ات خسته است لابلای بسته های پوشک و نایلون پیاز و کاهو مجله را بیابم ... که یعنی حواست هست ... که نبض دوست داشتن می زند....

2

توی چشمان براق معصومش تو را می یابم وعشق را

3

کلافه ام بخاطر دست هایم که توی دستانت نیست هنگام پیاده روی ... مانتو م جیب ندارد تا از کلافگی حاصل از یله گی دستم کم شود... داری کالسکه را هل می دهی .. بر می گردم و نگاهت می کنم مثل روزهای قبل عقد که فقیه درونم اجازه نمی داد دستت را بگیرم... برمیگردی و لبخند می زنی و می گویی مثل آن سال ها نگاهم می کنی...

4

مرا تو بی سببی نیستی...





[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:14 ] [ نرگس ]

نمی توانم این زن را که مادر تو است دوست نداشته باشم... این زنی که دیگر کسی خوابش را نمی بیند ... کسی دل تنگش نمی شود ... حرف هایش کسی را آرام نمی کند....همین زن معمولی را می گویم که تو تنها در آغوش او آرام می شوی ... همین زنی که دیگر نمی تواند مثل پر ،سبک ، خیابان های شهر را بی هدف بچرخد ... نمی توانم این زن ساده را که هیچ شبیه گذشته ها نیست شاید دوست نداشته باشم...

به این زن خرده نگیرید اگر خو کرده است به این پیله که دغدغه هایش حول کودکی کوچک و ناز چرخ می خورد... بخش کوچکی از دلش اما که بیرون این پیله است گاهی شب ها در می زند...

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 21:31 ] [ نرگس ]

 

1

مادران هنگامی که به کودکان کوچکشان شیر می دهند پا گذاشته اند در وادی هفتم.... بگذار عارفان دل خوش ذکر و سلوکشان باشند کسی نمی داند که برای مادران شیرده هر شب شب قدر است ... آن ها به اخلاص نزدیک می شوند بی چله بی ذکر بی نماز چرا که منتی برای شب زنده داری ها بر کسی نیست وقتی نوزاد کوچک بی مهابا نیازمند شیر است...

 

2

 

دانشکده پر از دانشجویان سرمستی است که برف بازی می کنند از سر بی خیالی من اما توی دلم چیزی زیر و رو می شود که به گام هایم شتاب می بخشد... آن گاه که تو دلواپس کودکی هستی که وجودش به تو وابسته است آسمان و برف و اسکلت های بلورآجین همه رنگ دلشوره ای مادرانه دارند...

 

3

 

دستان تو بهشت امن من است ...بگذار خدا هم حسادت کند وقتی کنارت در بهشت امنم توی برف ها چای می نوشم با کلوچه نارگیلی... بگذار خدا بهشت های نسیه اش را نگه دارد برای بنده های لوسش... من به بهشت خود قانعم اقیانوسم

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11:9 ] [ نرگس ]

 1

به اینجاهای زندگی که می رسی یک زن تمام عیار شده ای و حالا لباس های تیره با دامن و جوراب های بلند مشکی به تو می آید. توی مهمانی ها در جیک جیک های مستان دختران تازه عقد کرده ، پسرت را به سینه می گیری و با لبخند کمرنگی سکوت می کنی.به اینجاهای زندگی که می رسی بی آنکه بفهمی نقش ها دست به دست شده اند، مادر و پدرت نقش های جدید پدربزرگ مادربزرگ را تحویل گرفته اند و خانه شان پر شده از صدای گریه های نوه ها و نقش مادرت توی دست های توست ... دختران کوچک فامیل حالا دختران تازه عقد کرده سرمستند و کفش های برق برقی نقره ای روزهای عقدت  سهم زن کولی ای شده است که زنگ خانه ات را به امید به دست آوردن کفشی فشرده است...

2

این مبل ساکت مهربان کنار شومینه ، حرای همسرم است... صبح ها که او نیست من روی این حرا به فرزندش شیر می دهم... در پایین این کوه ، شیر دادن مراقبه ای است طولانی .. من دلم برای خدیجه می سوزد... من صدای اشک های خدیجه پس از چله های محمد را توی حرا شنیدم آن سحرگاه که جبل النور را تنهایی بالا رفتم...

3

یک چیزهایی هم خوب است ...مثلا این فراموشی که سوغات سبز آغاز سفر پسرم است... فراموشی خوب است ... اگر تمام دیروزهایم فراموش شوند چقدر آرام است امروزم که خانه ام پر از مادرانگی های ساده شود و همین "خدافظ عزیزم" همسرم مرا به خوشبختی کامل رساند.

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 13:38 ] [ نرگس ]
ترسم گرفته است ...

داريم به زمان هاي دردآور و حقيقت هاي تلخ نزديک مي شويم گويي ... هي !سرت را بالا بگير! نگاه کن ! ديگر نمي تواني دختر بي خيال دانشجو باشي با خنده هاي زياد توي سرويس ها و آرزوها و سودايي هاي رنگي ...

خاله ام را که روي تخت بيمارستان مي بينم ديگر دختر کوچک با پيراهن تور صورتي نيستم که خاله همه اش يواشکي ِ دخترهاي فاميل مخصوصا دختر خودش به من شکلات مي داد و مي بوسيدم...

وقتي يک روز صبح مي روم خونه مامان يک دفعه پيري عجيبي را کشف مي کنم که مثل گلدان توي راه پله ام خزيده و تمام صورت پدرم و مادرم را تصرف کرده .... دلم شور مي افتد و بيشتر مي گردم توي خانه مامان ... پيري سراغ قلبشان را هم گرفته است...

مي روم بالش ها را بگذارم توي اتاق تا فرار کنم از اين کشف اما زن مضطربي را توي آينه پيدا مي کنم با شکمي بزرگ... زني که بايد حتما سالهايي پيش عروسي کرده باشد که حالا تولد بچه اش نزديک است ... زني که نمي شناسمش گويي...

داريم به زمان هاي بدي مي رسيم ... اين سفيدي ساده اي که آرام پخش مي خواهد بشود توي موهاي حميد دلم را مي لرزاند و ديگر محکم در آغوش گرفته شدن هم دلم را آرام نمي کند...


بچه که هستي اولين مراسم تعزيه تا روزها و ماه ها تو را درگير مي کند بعد بزرگ مي شوي و برايت کارت مي دهند که تو مي چسبي به دنبال فاميلي شوهرت و " به اتفاقش " مي شوي و  شايد ديگر روزها و ماه ها درگيرت نکند ... تکرارش زياد مي شود توي زندگي ات...

اما من ترسم گرفته اين روزها

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 9:20 ] [ نرگس ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

لبیک...اللهم لبیک... لبيک لا شریک لک لبیک
پرواز را به خاطر بسپار
پرواز...اوج...پرواز
پيوندهای روزانه
امکانات وب