تبليغاتX
پشت هیچستان جایی است

خادمان مسجدالنبي دختران نحيف سراسر پوشيده اي هستند که اگر به آن ها بگويي انا احبک ذوق زده مي شوند و جمله ات را تکرار مي کنند ... دختران نحيف سراسر پوشيده ، مسلماناني هستند که دغدغه شرک دارند و به فارسي ، ما ايراني ها را از بوسيدن و دستمال ماليد ن به ستون ها و ديوار هاي روضه پيامبر باز مي دارند که معتقدند محمد عبدالله و لا اله الا الله.... دختران نحيف سراسر پوشيده اي که آيات قرآن را زيبا تلاوت مي کنند و به تو اعتماد دارند اگر الله را وکيلت بگيري ... دختران نحيف سراسر پوشيده اي که لبخند مهرآميز تو را جواب مي گويند  و در کارشان جدي هستند .... دختران نحيف سراسر پوشيده اي که ايراني ها آن ها را دوزخي مي دانند ....

گويي يک نفر دلم را محکم در هم مي پيچد وقتي دختر ايراني کنار گوشم نجوا مي کند اين ها دوزخي اند ... يک قطره اشک روي صورتم سر مي خورد و به الله هاي بالاي ستون ها و زنان عربي که رو به قبله ما نماز مي خوانند نگاه مي کنم ... صداي زيباي صوت دختر عرب که حافظ قرآن بود و زيبا قرآن مي خواند و موج مهرباني نگاه محمد توي صورتش بود توي گوشم مي پيچد ...

 

انّ الله ربّي و ربّکم فاعبدوه هذا صراط مستقيم (51 آل عمران )


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:39  توسط نرگس   | 
اين سفر سکوت بود با اين حال برايت مي نويسم  همسفر

 

بار اول بيشتر باورت مي شود که داري مي روي به سرزمين وحي ... از بس که بعد از سفر اول خواب مي بيني که داري مي روي از بس که تخيل مي کني لحظه لحظه سفر را و از بس که با هر کسي که مي رود همراه مي شوي ، توي سفر دوم باورت نمي شود ... بيشتر از قبل باورت نمي شود .. ناباوري است که مي چرخد توي تو...

خودم را رها کردم ... خودم را پرت کردم در اتمسفر سفر با هر آنچه که خواهد داشت ... با هر آنچه که پيش خواهد آمد و سهمم آرامش بود و شکرا لله و نخواستن .... نخواستن را حميد يادم داد... او گفت احرام يعني نخواستن و من حتي نشانه هم نخواستم و همه چيز براي قلبم بيشتر از کفايتش بود ....

 هواپيما اوج گرفت ... دست حميد توي دستم بود ... من کان يرجو لقاء الله فان اجل الله لآت ..

شب شده بود و اتوبوس هنوز به نگاه سبز محمد نرسيده بود و دل بي قراري مي کرد ... تب داشتم ... تمامم بي قراري مي کرد و حميد بود و بودنش آرامش بود ... چند باري خوابم برد از بس که تب داشتم و وقتي بيدار شدم نزديکي هاي مدينه بود و او که رفته است مي داند نزديک شدن به شهر پيامبر چه مي کند با دلت.... اشک بود و اادخل يا رسول الله و سکوت حميد و اتوبوسي که نمي رسيد به مناره هاي مسجد پيامبر ...

ساعت 12 بود و تا 2 بايد صبر مي کردم و دلم گنجشک گيجي بود که به در و ديوار مي کوبيد ....

شب کوچه ها مدينه را دست در دست حميد قدم زديم تا گنبد خضرا ، هر آينه منتظر بودم قبل از رسيدن به گنبد از خواب بيدار شوم اما .... السلام عليک يا رسول الله ! ...

 تمام سنگيني هايي که مي شود روي قلب و روح يک نفر باشد با قدم زدن در صحن رسول الله از روي من برداشته شد ...

وارد مي شوي و ستون است و الله هاي بالاي ستون ... سکوت است و بهت و باز هم آرامش مهرباني اين مهمان نواز مهربان 

 من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است ! ...

چقدر آشنا است اولين نماز : الحمدلله رب العالمين ... الرحمن الرحيم ....

همان آرامش که سکينه اش غلظت شديد يافته ... همان لبخند و همان سبکي ... مثل يک پر آرام و نسيم وار اين سو و آن سو مي روم توي مسجد رحمه للعالمين ...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:14  توسط نرگس   | 
            

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد

بردارم

و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند

....

....

بال هايم کو‌؟؟



شور عجيبي باران مي خورد توي قلبم و خودم را به نفهميدن مي زنم نکند اين شور تمامم کند و من نرسم به دوباره ي نگاه محمد و دوباره ي طوافي غزل وار و ....

چيزي توي چشم هاي حميد مي رقصد



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط نرگس   | 

حال عجيب مبهمي ندارم،

حس غريب ناشناسي مرا در خود فرو نبرده است،

به طرز ساده اي آرامم،

به طور صريحي خوشحالم،

و به شيوه اي کودکانه دلتنگ چرخيدن و غزل خواندن و طواف کردنم...

اين روزها را آرامم و خوشحال

آنگونه که دختر بچه اي از در آغوش کشيدن عروسکش،

به چيزي فکر نمي کنم،

تنها مناجاتي روبروي نگاه سبز محمد

و طوافي سرمست گونه

قلب کوچک هجران کشيده ام را بس است

اين روز ها با شور سوسني رنگ اين اشتياق خوشحالم و آرام

به طرز صريح و ساده اي...


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:41  توسط نرگس   | 

 
 
امروز چندم است ؟

چه پيش آمده براي اين روزها ؟

چرا اين همه گيجم ...

صداي زهرا داغ است :

       -کي ميري زهرا ؟

       -همين امشب !

دلم هري مي ريزد...

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام

زهرا هم منگ است... خوب مي دانم تفاوت سفر اول
با دوم را ... مريم پرنده زياد برايم گفته که با خاطرات
سفر اول نروم... اما يک حال ناخوشي ام.... به قول زهرا کرخي ....
حميد آرام است... من هيچ کار نمي کنم اين روزها ... فرصت آزمون
را بيهوده از دست دادم اما خوشحالم که دو – سه روز ديگر تمام مي شود ..
دلم بي دغدغه گي مي خواهد....

"‌ معبودا !!! لغزش ها لباس خواري بر تنم کرده و دوري از تو بر من جامه بيچارگي پوشانده و بزرگ گناهم به مرگ کشيده دلم را "

مولاي يا مولاي .....
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:33  توسط نرگس   |